سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٦٤
گفتند «چگونه؟» گفت «من چهل روز تمام گفتهام و امروز از شمار چهلم است تا امروز بگذرد. آنگاه شما دانيد، هرچه خواهيد كنيد. سپاهسالاران و موبدان بانگ برآوردند و گفتند «راست مىگويد و عهد بر چهل روز بوده است نه چهل كم يك.» قباد گفت «امروزش رها كنيد.» دست از نوشيروان بداشتند و از چنگال مزدك برست.
١١- چون قباد از بارگاه برخاست و مردمان بپراكندند و مزدك بازگشت و نوشيروان بسراى خويش شد اين موبد كه نوشيروان او را خوانده بود از پارس دررسيد بر جمازهاى نشسته، پرسان همى شد تا سراى نوشيروان. از شتر فرود آمد و سبك در سراى شد و خادمى را نرمك در گوش گفت «برو نوشيروان را بگوى كه موبد پارسى رسيد و مىخواهد كه ديدار تو ببيند.» خادم سبك در حجره شد و با نوشيروان بگفت. نوشيروان از شادى زود از حجره بيرون دويد و موبد را در كنار گرفت و گفت «اى موبد چنان دان كه من امروز از آن جهان مىآيم.» و احوال جمله با موبد بازگفت. موبد گفت «هيچ دلمشغول مدار كه همه چنان است كه تو گفتهاى، صواب با تست و خطا با مزدك. و من بنيابت تو جواب مزدك بازدهم و قباد را بر اين چه كرد]٧١١ b[ پشيمان گردانم و بازراه آورم و ليكن اكنون چاره آن كن كه پيش از آنكه مزدك از آمدن من[١] خبر دارد من ملك قباد را ببينم.» گفت «اين آسان است. چنان كنم كه تو امشب ملك را بخلوت ببينى.» نماز ديگر نوشيروان بسراى پدر شد و بار خواست. چون پدر را بديد مر وى را[٢] ثنا كرد و گفت «آن موبد از پارس رسيد كه جواب مزدك خواهد داد و ليكن از بنده درخواسته است تا از ملك درخواهم تا امشب سخن او بخلوت بشنود و حجت او ببيند. پس هرچه واجب كند مىفرمايد.» قباد گفت «شايد.
[١] - منN -:PCK
[٢] - مردىN : وى راPK -:C