سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٠٥
بيرون نيايم.» مرا نام و آوازه شما از آنجا اينجا آورده است. اگر مصلحت بينيد كه مرا بپذيريد و دست عنايت و خداوندى بر سر من داريد تا من اينجا دل فرونهم و پيرايهاى كه دارم بفروشم و سراى وضيعت بخرم بدان مقدار كه از آنجا قوتى برخيزد و خدمت شما مىكنم و اين پسرك را مىپرورم و اميد دارم كه ببركات شما خداى عزّ و جلّ او را نيكبخت گرداند.»
٢٥- خاتون گفت «هيچ دلمشغول مدار. هرچه ممكن گردد از نيكويى و تيمار داشت در حق تو دريغ ندارم و من ترا سراى و نانپارهاى پديدار كنم چنانكه دل تو خواهد و نگذارم كه از پيش من يك زمان غايب گردى و خاقان را بگويم تا هرچه ترا بكار بايد و درخواست بود وفا كند.» خاتون را خدمت كرد و گفت «اكنون خداوند]٠٩ a[ من توى. و من كسى ديگر را نشناسم، مىبايد كه بنده را پيش خاقان اجل پايمردى كنى و پيش او برى و حال بنده بازنمايى تا بنده سخن خداوند خاقان نيز بشنود.» گفت «هر وقت كه رغبت كنى من ترا پيش برم.» گفت «فردا بدين كار بخدمت مىآيم.» گفت «سخت صواب آيد.» ديگر روز بسراى خاتون شد. چون خاقان از بارگاه برخاست و در سراى پيش خاتون شد خاتون احوال او با خاقان بگفت. او را فرمود تا پيش خاقان آوردند. خاقان را خدمت كرد و غلامى ترك و اسپى نيكو و از هرگونه ظرايف[١] پيش او كشيد و گفت «بنده اندكى حال خويش با خاتون گفته است، در جمله چون شوهر بنده فرمان يافت- بقاى خداوند باد- هرچه بابت خطا بود انباز او گفت «باز پس نشايد برد.» بجانب خطا برد و چيزى كه بماند بعضى خان ختن برگرفت و بعضى بخان كاشغر داديم و در راه خرج كرديم و در جمله بنده مانده است با پيرايهاى چند و چهارپايى چند معدود و اين يتيم. اگر خاقان
[١] - ظرايفP -:NC