سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ١٥٧
را عيبى و عذرى مىنهادند تا بسبكتگين رسيدند. چون نام او بردند همه خاموش گشتند. پس از آن ميان يكى گفت «سبكتگين را عيب آن است كه غلامان هستند كه از او پيشتر خريدهاند و حق خدمت بيشتر دارند، و الّا بهشيارى و مبارزى و دليرى و مروّت و سخاوت و نانپاره و مراعات مردمان و ياران كردن و خوشخويى و خداترسى و نيك عهدى و راستى[١] او را هيچ چيز درنمىبايد، و او را خداوند ما پرورده است و كردارهاى او را بهمه اوقات بپسنديده بود و او همه سيرت و طريقت خداوند ما دارد و اندازه و آزرم و محل هريك از ما نيك شناسد. من آنچه دانستم گفتم. پس شما بهتر دانيد.» زمانى از هرگونه گفتند.
آخر بر آن متّفق گشتند كه سبكتگين را بر خويشتن امير كنند. سبكتگين سر درنمىآورد تا الزامش كردند. پس گفت «اگر چاره نيست من آنگاه اين محل در خويشتن پذيرم كه هركه از شما مرا خلاف كند و يا در من عاصى شود]١٧ b[ و در فرمان من كاهلى نمايد شما همه با من يكدل باشيد و او را بكشيد.» همه بر اين سوگند خوردند و عهدى محكم كردند و او را بردند و در بالش الپتگين بنشاندند و باميرى بر وى سلام كردند و زر و درم نثار كردند.
٢١- و سبكتگين هر تدبيرى و تاختنى كه مىكرد صواب مىآمد و دختر رئيس زاولستان را بزنى كرد و محمود از اين زن بود و از اين معنى او را محمود زاولى گفتندى و چون بزرگ شد با پدر بسيار تاختنها[٢] و سفرها كرد.
و از خليفه بغداد سبكتگين را بعد از آنكه بسيار كارهاى بزرگ كرده بود و مصافهاى گران شكسته در ديار هندوستان ناصر الدين لقبش آمد. و چون سبكتگين فرمان يافت سلطان محمود بجاى پدر بنشست و همه تدبيرهاى ملكانه
[١] - و خوشخويى و خداترسى و نيكعهدىC : و خوشخوى و خداترس و نيكعهدى و راستىP -:N
[٢] - و چون بزرك شد با پدر بسيار تاختنهاN -:PC