سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٣٨
من و تو آن است كه من فرمانبردارم و تو بىفرمان. اگر پادشاه را چون من كم نيايد چو تو نيز هم نبايد. اگر فرمانى دارى كه پادشاه نام من از ديوان پاك كرده است بنماى و الّا آنچه پادشاه بما ارزانى داشته است بما مىرسان.» گفت «برو كه چون شما را و پادشاه را من مىدارم كه اگر من نيستمى ديرستى تا[١] مغزهاى شما كركسان خوردهاندى.» پس در روز مرا بحبس فرستاد و اكنون چهار ماه است تا در زندان ماندهام.»
١٨- زيادت از هفتصد مرد زندانى بودند. كم از بيست مرد خونى و دزد و مجرم برآمد. ديگر همه آن بودند كه وزير ايشان را بطمع محال و ظلم و بناواجب بزندان كرده بود. و چون خبر منادى فرمودن پادشاه مردمان شهر و ناحيت بشنودند ديگر روز چندان متظلّم بدرگاه آمدند كه آن را حدّ و منتها نبود.
١٩- پس چون بهرام گور حال خلق و بىرسميها و بىداديها و ستم وزير بر آن جمله ديد با خويشتن گفت «فساد اين مرد بيش از آن مىبينم در مملكت كه بتوان گفت. اين دليرى كه او با خداى و خلق خداى عزّ و جلّ و بر من كرده است بيش از آن است كه اندر او رسد انديشه. من در كار اين ژرفتر از اين نگاه بايد كرد.»]٨١ a[ بفرمود تا بسراى راستروشن روند و خريطههاى كاغذ او همه بيارند و همه در خانههاى او را[٢] مهر برنهند. معتمدان برفتند و همچنين كردند.
چون خريطههاى كاغذ او همه بياوردند فرومىنگريستند. در آن ميان خريطهها يافتند پر از ملطّفهها كه آن پادشاه براستروشن فرستاده بود كه خروج كرده بود و قصد ملك بهرام گور كرده و بخط راستروشن ملطّفهاى يافتند كه بدو نوشته بود كه «اين چه آهستگيست كه ملك مىكند؟ كه دانايان گفتهاند كه غفلت دولت را ببرد و من در هواخواهى و بندگى هرچه ممكن گردد بجاى
[١] - ديرستى تاP : دير بودى تاC : درستىN
[٢] - راN -:P