سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٣٤
و وزير ما امين ما، و احوال مملكت و رعيّت سخت آشفته و با خلل مىبينم و از هركه مىپرسم با من براستى نمىگويند و پوشيده مىدارند. تدبير من آن است كه از حال رعيّت و راست روشن بررسم.»
١٠- چون بجاى خويش بازآمد نخست روزنامههاى بازداشتگان را بخواست. سرتاسر روزنامهها همه شناعت راست روشن بود، بدانست كه او با مردمان نه نيك رفته است و بيدادى كرده است. گفت «اين نه راست روشن است كه دروغ و تاريك است.» پس مثل زد كه «راست گفتهاند دانايان كه هركه بنام فريفته شود بنان درماند و هركه بنان[١] خيانت كند بجان[٢] اندر ماند ٧. و من اين وزير را قوىدست كردهام. تا مردمان او را بر اينجاه و حشمت مىبينند از ترس او سخن خويش با من نمىيارند گفت. چاره من آن است كه فردا چون وزير بدرگاه آيد حشمت او پيش بزرگان ببرم و او را بازدارم و بفرمايم تا بندى گران بر پاى وى نهند و آنگاه زندانيان را پيش]٦١ a[ خود[٣] خوانم و از[٤] احوال ايشان بررسم و نيز بفرمايم تا منادى كنند كه «ما راست روشن را از وزارت معزول كرديم و بازداشتيم و نيز او را شغل نخواهيم فرمود. هركه را از او رنجى رسيده است و دعوى دارد بيايد و حال خويش ما را معلوم كند تا انصاف شما از او بدهيم.» لابد چون مردمان اين بشنوند و چنانكه باشد معلوم ما گردانند، اگر با مردمان نيكو رفته باشد و مال ناحق نستده باشد و از او شكر گويند او را بنوازم و باز بسر شغل برم و اگر بخلاف اين رفته باشد او را سياست فرمايم.»
١١- پس ديگر روز ملك بهرام گور بار داد، بزرگان پيش رفتند و وزير
[١] - نهانN : بنانP
[٢] - بجامهNP
[٣] - خودN -:PC
[٤] - و ازPC : و او راN