سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٣١٦
مردى را بدو فرستاد. افشين او را گفت «بابك را بگوى هركارى را عاقبتى باشد، اين سر آدمى گندنا نيست كه بار ديگر برويد. مردمان من بيشتر كشته شدند و از ده يكى نمانده است. دانم كه از جانب تو همچنين باشد. بيا تا صلحى بكنيم. تو بدين ولايت كه دارى قناعت كن و بصلاح بنشين تا من[١] بازگردم و از جهت تو از امير المؤمنين فرمان ولايتى بستانم و بفرستم و اگر فرمان نبرى[٢] بيا تا بيكبارگى دستى بزنيم تا دولت كرا يارى كند.» رسول از پيش افشين بيرون آمد. از هرجانبى نگاه مىكرد تا حد لشكر بديد و آنچه ديد همه سبكبار گويى بر جناح]٢٤١ b[ هزيمت اندى.
٧- چون پيش بابك رسيد پيغام گفت و اندكى لشكر بازنمود و جاسوسان همين خبر آوردند. بر آن اتفاق افتاد كه بعد از سه روز جنگ بزرگ بكنند.
پس افشين كس بدان لشكرها فرستاد كه[٣] «بايد كه روز مصاف در شب بياييد و بر دست راست و چپ مسافت يك فرسنگ و نيم فرسنگ كوهها و درهها بود، از پس كوهها و درهها روان و پنهان شويد. چون من بهزيمت بروم و از لشكرها بگذرم مسافتى دور و ايشان بعضى در قفاى من ايستند و بعضى بغارت لشكرگاه مشغول شوند شما[٤] از پس كوهها بيرون تازيد و راه دره بر ايشان بگيريد تا باز دره نتوان شد و من رجعت كنم.»
٨- پس روز مصاف بابك لشكر از تنگ بيرون آورد، زيادت از صد هزار سوار و پياده بود. لشكر افشين بچشم ايشان حقير آمد از آنچه ديده بودند از لشكرها، لشكر زيادتى نديدند. پس جنگ درپيوستند و از هردو جانب جنگى سخت بكردند و بسيار كس كشته آمد و بوقت زوال افشين بهزيمت رفت
[١] - منN -:PC
[٢] - نبرىPC : برىN
[٣] - كهP : مىNK -:C
[٤] - شماN -:PC