سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٨٠
ابو مسلم برى نهاده بود برداشت. و چون حال او قوى گشت طلب خون ابو مسلم كرد و دعوى چنان كرد كه رسول ابو مسلم است بمردمان عراق و خراسان كه «ابو مسلم را نكشتهاند و ليكن چون قصد كرد منصور بكشتن او، او نام مهين خداى عزّ و جلّ را بخواند، كبوترى گشت سپيد و از ميان هر دو دست او بپريد و اكنون در حصارى است از مس كرده و با مهدى و مزدك نشسته و اينك هر سه بيرون مىآيند، مقدّمه ابو مسلم خواهد بودن و مزدك وزير است. و كس و نامه ابو مسلم بمن آمد.»
٢- و چون رافضيان نام مهدى شنيدند و مزدكيان نام مزدك از رافضيان و خرمهدينان خلقى بسيار بر وى گرد آمدند.]٥٢١ a[ پس كار او بزرگ شد و بجايى رسيد كه از سوار و پياده كه با او بود بيش از صد هزار مرد بود. و هرگاه كه با گبران خلوت كردى گفتى «دولت عرب شد كه من در كتابى يافتهام از كتب ساسانيان و من بازنگردم تا كعبه را ويران نكنم كه او را بدل آفتاب برپاى كردهاند و ما همچنان قبله خويش آفتاب كنيم چنانكه در قديم بوده است.» و با خرمهدينان گفتى كه «مزدك شاعى شده است و مر شما را مىفرمايد كه با شاعيان دست يكى كنيد.» با گبران چنان گفتى و با شاعيان غالى و خرمهدينان چنين تا هر سه گروه را راست مىداشتى و چندين سپاهسالاران منصور را بكشت و لشكرها را بشكست تا بعد هفت سال جهور[١] عجلى را بجنگ او نامزد كردند.
جهور[٢] لشكر خوزستان و پارس را گرد كرد و بسپاهان آمد و حشر سپاهان و تازيان قم و عجليان كره را با خود ببرد و بدر رى شد و سه روز بايستاد و باسينباد گبر كارزار كرد سخت. روز چهارم در ميان مبارزى سينباد بر دست جهور كشته شد و آن جمع پراكنده گشتند و هركسى بخانههاى خويش بازشدند و مذهب خرمهدينى با گبرى و تشيّع آميخته شد و بعد از آن در سرّ با يكديگر مىگفتندى تا هر
[١] - هنوزN
[٢] - جهورN