سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٧٧
سراچه بميدان و هريك را برهنه كنيد و سرش در چاه كنيد تا ناف و پايها در هوا و خاك چاه گردشان فروريزيد و بلگد بزنيد تا در چاه استوار شوند.»
٢٦- چون جامهداران از پيش مجلس در آن سراى شدند دويست اسپ با ساختهاى زر و سيم و سپرها و كمر شمشيرها اندر پيش آوردند. نوشيروان فرمود كه «هم در آن سراى بريد.» در آن سراى بردند. پس نوشيروان بيست بيست و سى سى را برمىكرد و در آن سراى مىفرستاد و ايشان را در سراچه و ميدان مىبردند و سرنگون در چاه مىگرفتند و بخاك مىانباشتند تا همه را بدين علامت هلاك كردند. چون همه را در چاه گرفتند آنگاه نوشيروان پدر را و مزدك را گفت «همه را خلعت پوشانيدند و آراسته در ميدان ايستادهاند.
برخيزيد و چشمى برافكنيد تا هرگز زينتى از اين نيكوتر ديدهايد.» قباد و مزدك هر دو برخاستند و در آن سراى شدند و پس در سراچه و ميدان شدند.
مزدك چندانكه نگاه كرد همه روى]٤٢١ a[ ميدان پايها سربسر بر پايها ديد[١] در هوا. نوشيروان روى سوى مزدك كرد و گفت «لشكرى كه پيشرو ايشان چون توى باشد خلعت ايشان به از اين نتوان داد. تو آمدهاى كه مال و خواسته و زن مردمان بزيان آرى و پادشاهى از خانه ما ببرى.» دوكانى بلند كرده بودند در پيش ميدان و چاهى كنده. فرمودند تا مزدك را بگرفتند و بر آن دوكان بردند و تا سينه در چاه كردندش چنانكه سرش بر بالا بود و پايهاش در چاه. آنگاه گرد بر گردش گچ فروريختند تا او در ميانه گچ فسرده بماند. گفت «اكنون در گرويدگان مىنگر و نظاره مىكن.» و پدر را گفت ديدى راى فرزانگان.
اكنون مصلحت تو در آن است كه يكچندى در خانه بنشينى تا لشكر و مردم بيارامند كه اين فساد از سسترايى تو است.» پدر را در خانه بنشاند و بفرمود
[١] - ديدPC : ديدندN