سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٤٩
تعالى دعاى يوسف را اجابت كرد. زن او ديگر روز نه آن زن بود كه بشب خوفته بود، صورتى گشته بود كه هرگز جهانيان بنيكويى او نديده بودند.
١٥- و يوسف كه او را بر آن]٠١١ b[ جمال بديد متحيّر ماند و از شادى در پوست نمىگنجيد و اين زن را هر روز جمال و نيكويى همى افزود، در يك هفته حسن و جمال او بجايى رسيد كه هيچ بيننده در او تمام نتوانستى نگريستن، هزار بار از ماه و آفتاب نيكوتر و از حور و پرى لطيفتر و زيباتر. خبر نيكويى او در جهان بپراكند، زنان از شهر و روستا و از دور جايها بنظاره او مىآمدند و بتعجب بازهمى گفتند. پس[١] روزى اين زن در آينه همى نگريست و آن جمال بكمال خويش مىديد و در نگار صورت روى و موى و لب و دندان و چشم و ابروى خويش تماشا مىكرد، عجبى و كبرى در دل آورد و منى كرد و گفت «امروز در همه جهان چون من كيست و اين حسن و جمال كه مراست كراست؟ من چه در خورد اين مرد كم كه نان جوين خورد و آن نيز نيمسير بود و از نعمت دنياوى بهره ندارد و زندگانى بسختى مىگذارد؟ من درخورد پادشاهان و خسروان روى زمينم، اگر بيابند مرا در زر و زيور گيرند.» از اين معنى هوس و تمناها در سر اين زن شد و بىفرمانى و لجاج و ستيزهكارى پيش آورد و سقط گفتن و جفا كردن بر دست گرفت و هر ساعت شوى را گفتى «من چه درخورد تو باشم كه تو نان جوين چندان ندارى كه سير بخورى.» سه چهار كودك طفل داشت از اين يوسف. دست از داشتن و شستن و خورد و خواب ايشان بداشت و از بدسازى بجايى رسيد كه يوسف از او بجان آمد و ستوه شد و سخت اندر ماند. روى بآسمان كرد و گفت «يا رب اين زن را خرسى گردان.»]١١١ a[ اين زن در وقت خرسى گشت و نكال شد و همه روز در گرد در و بام مىگشت و هيچ از آن سراى دورتر
[١] - پسPK : يكC : همىN