سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٣٩
ميان خرّمى بنده را گفت «تو هرگز تماشاى دريا كردهاى؟» گفتم «نه.» گفت «فردا بتماشاى دريا مهمان منى.» گفتم «فرمان تراست.» بفرمود تا ملاحان فردا را كشتيها راست كنند و ساخته باشند، ديگر روز ملك بنده را بلب دريا برد و در كشتى نشستيم و مطربان سماع بركشيدند و ملاحان كشتى براندند و در ميان دريا بردند و ساقيان شراب همى پيمودند و من و ملك تنگ بيكديگر نشسته بوديم چنانكه ميان ما واسطهاى نبود. و انگشتريى در انگشت داشت نگين او ياقوت سرخ سخت بغايت نيكو صافى و رنگين]٦٠١ a[ چنانكه بنده از آن نيكوتر نديده بود. و از جهت نيكويى هر زمان در آن انگشترى نگاه مىكردم.
٤٠- «چون ملك ديد كه من در انگشترى بسيار مىنگرم انگشترى از انگشت بيرون كرد و پيش من انداخت. من خدمت كردم و بوسى بر انگشترى دادم و پيش ملك بازنهادم. ملك برداشت و پيش من نهاد و گفت «انگشترى كه از انگشت من بيرون آمد بر سبيل هبه و عطا باز در انگشت من نيايد.» من گفتم «اين انگشترى ملك را شايد» و پيش ملك بازنهادم. و ملك باز پيش بنده نهاد و از جهت آنكه انگشترى بس نيكو و گرانمايه بود گفتم «اين در خرّمى مىفرمايد، نبايد كه در هشيارى پشيمان شود و بر دلش رنج آيد.» انگشترى باز پيش ملك نهادم. ملك انگشترى را برداشت و در دريا انداخت.
من گفتم «آه دريغ اين انگشترى كه اگر دانستمى كه ملك بحقيقت در انگشت نخواهد كرد و در دريا خواهد انداخت بپذيرفتمى كه من هرگز چنان ياقوتى نديدهام.» ملك گفت «من چند كرّت پيش تو نهادم و چون ديدم كه در آن فراوان مىنگرى از انگشت بيرون كردم و بتو بخشيدم و اگرچه آن انگشترى نيكو