سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ٢٠٧
كنم.» و اسپان را فربه[١] مىكرد و چيزى كه داشت از زر و جواهر و فرش و جامه پنهان ببازرگانى دادى كه از سمرقند بغزنين آمدى ببازرگانى، و پنج مرد سوار را با پنج اسپ نيك سوى راه بلخ و ترمذ بفرستادى و گفتى «خواهم كه هر سوارى با اسپى بمنزلى مقام كنى تا رسيدن من.»
٢٧- پس پيش خاتون شد چنانكه خاقان با خاتون نشسته بود و هر دو را ثنا گفت و بسيارى ايشان را بستود. پس گفت «امروز حاجتى آوردهام. ندانم گويم و درخواهم يا نه.» خاتون گفت «عجب چيزى مىشنوم از تو. بايستى تا اين غايت صد التماس ترا ما وفا كرده بوديمى. برگوى تا چه دارى.» گفت «شما دانيد كه من در همه جهان پسركى دارم و دل در او بستهام و او را همى پرورم و قرآن همه ظاهره[٢] كرده است و باديبش دادهام تا ادبش همى آموزد]١٩ a[ و رسالههاى تازى و پارسى همى خواند. اميد چنان است كه بدولت خداوندان نيكبخت گردد. پس از نامه خداى و رسول هيچ نامهاى در روى زمين بزرگوارتر از نامه امير المؤمنين نباشد كه بپادشاهان فرستد و آن دبير كه آن نامه نويسد فاضلتر از همه دبيران باشد و آن لفظ و معنى كه در آنجا ياد كند بهترين سخنان باشد. اگر راى خداوندان باشد آن نامه را كه عهد خليفه خوانند سه چهار روز ببنده ارزانى دارند تا اين كودك بنده آن را چند بار بر اديب فروخواند. اگر از آن همه پنج لفظ ياد گيرد بسيار باشد، بود كه از بركات آن نيكبخت گردد.» خاقان و خاتون گفتند «اين چه حاجت باشد كه تو از ما خواستى؟ چرا شهرى و ناحيتى نخواستى تا بتو بخشيديمى؟ تا اين مدّت چيزى نخواستى و اكنون كه خواستى چيزى التماس كردى كه در خزانه ما چنان پنجاه نهاده است و در زير گرد و خاك مىپوسد. چه خطر باشد كاغذ
[١] - اسپان را فربهN : ايشان را فريفتهP
[٢] - ظاهرهN : حفظP -:C