سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ١١٣
هر ماه ده دينار از وكيل ما مىستان تا من تدبير زر تو بكنم و تو بىبرگ نباشى.» پس روزى محمود آن كيسه را نيمروزى وقت قيلوله پيش نهاده بود و انديشه بر گماشته كه «چون تواند بود؟» آخر دلش قرار گرفت بر آنكه ممكن باشد كه اين كيسه را شكافته باشند و زر بيرون كرده و رفو كرده. مقرمهاى داشت توزى مذهب نيكوظرايف بر روى نهالى او كنده. نيمشبى برخاست و از بام فرود آمد، كارد بركشيد و چند يك گزى از اين مقرمه ببريد و بازجاى شد و سپيده دم برخاست و از بام فرود آمد و سه روزه بشكار رفت.
١٦- و فراشى بود خاص كه خدمت اين حجره كردى. بامداد بسر نهالى شد تا بروبد. مقرمه را ديد چند يك گز دريده، راست بر ميانه. بترسيد و از بيم گريه بر او افتاد. در فراشخانه فراشى بود، او را بديد چنان گريان، گفت «چه بوده است؟» گفت «كسى بر من ستيزه داشته است، در خيشخانه رفته است و مقرمه سلطان مقدار گزى بدريده. اگر چشم سلطان بر آنجا افتد مرا بكشد.» گفت «جز تو هيچ كس ديده است؟» گفت «نى.» گفت «پس دل مشغول مدار كه من چاره آن بكنم و ترا بياموزم. سلطان سه روزه بشكار رفته است و در اين شهر رفوگرى است كهل مردى و دوكان بفلان برزن[١] دارد و احمد نام است و در رفوگرى سخت استاد است و رفوگرانى كه در اين شهراند همه شاگردان وىاند. اين مقرمه پيش او بر، چندانكه مزد خواهد بده، او چنان بكند كه استادان]٣٥ b[ خياره بجاى نتوانند آوردن كه آنجا رفو كردهاند.» اين فراش در وقت آن مقرمه را در ازارى پيچيد و بدوكان احمد رفاء برد و گفت «اى استاد چه خواهى كه اين را چنان رفو كنى كه هيچ كس نداند كه اينجا دريده بوده است؟» گفت «درستكى نيم دينار.» گفت «درستى بسنگ دينارى
[١] - برزن(؟)N : محلتP -:C