سير الملوك (سياست نامه) - خواجه نظام الملک توسي - الصفحة ١٠٣
دينار زر حاصل كردم. و با خود انديشيدم كه اين هردو سفر كه مرا در پيش است پرخطر است. مرا صواب نيست اين همه زر با خود بردن. پس دل بر[١] آن بنهادم كه سى هزار ببرم و بيست هزار بگذارم. پس رفتم، دو آفتابه مسين بخريدم و در هريكى ده هزار دينار كردم و گفتم «اكنون اين پيش كى شايد نهاد؟» از همه شهر دلم بر قاضى القضاة قرار گرفت. گفتم «او مردى عالم و حاكم است]٨٤ a[ و پادشاه خون و مال مسلمانان[٢] بدو سپرده است و اعتماد كرده. بهيچ حال مرا او خيانت نكند.» برفتم و اين معنى با وى نرمك بگفتم.
قبول كرد. خرم شدم[٣]. شبگيرى برخاستم و اين دو آفتابه زر بخانه او بردم و بوديعت بدو سپردم و روى براه آوردم و حج اسلام بكردم و هم از مكه و مدينه روى بديار روم آوردم و با غازيان پيوستم و چند سال غزات مىكردم و در مصافى در ميان كافران گرفتار آمدم و چند جاى مرا بر روى و گردن و بازو و ران جراحت رسيد و بدست روميان اسير گشتم و چهار سال در بند و زندان ايشان بماندم. و قيصر بيمار شد، همه اسيران را آزاد كرد. چون خلاص يافتم ديگر بار ميان ناوگيان[٤] آمدم و خدمت ايشان مىكردم چندانكه راه نفقاتى بدست آوردم و دلم بدان قوى بود كه بيست هزار دينار پيش قاضى بغداد نهاده بودم. بر اميد آن برخاستم.
٥- «پس ده سال ببغداد آمدم دست تهى و جامه خلق شده و تن از رنج راه و بدداشتى نزار گشته. پيش قاضى رفتم و سلام گفتم و پيش او بنشستم و برخاستم. دو روز همچنين پيش او رفتم. چون با من هيچ نمىگفت روز سوم پيش او رفتم و دير بنشستم. چون خالى شد نزديك او رفتم و نرمك او را گفتم
[١] - دل برP : برN -:C
[٢] - مسلمانانPC : و مسلمانN
[٣] - شدمP شدNC
[٤] - ناوكيانPC : اوكيانN