امام خمينى و بيدارى اسلامى - حسينى فر، رضا - الصفحة ١٨٦
دنياى سياست، در نظر بسيارى، دنياى آزادى از قيد و بندهاى اخلاق و دين است و به گفته ماكياولى:
شهريارى كه بخواهد شهريارى را از كف ندهد، مىبايد شيوههاى ناپرهيزگارى را بياموزد و هرجا كه نياز باشد، بهكار بندد ... زيرا چون نيك بنگريم، [صفاتى هست كه] فضيلت بهشمار مىآيند، اما بهكار بستنشان سبب نابودى [دولت] مىشود؛ حال آنكه [صفات] ديگرى هست كه رذيلت بهنظر مىآيند، اما ايمنى و كامروايى بهبار مىآورند.[١]
اين نگاه، دچار يك مشكل اساسى است: اگر سياست، حكومت و قدرت، ابزارى براى رسيدن جامعه انسانى به سعادت باشد، اين همان رسالتى است كه اخلاق نيز برعهده دارد؛ پس چگونه ممكن است اين دو نتوانند براى رساندن انسان به سعادت، در كنار يكديگر باشند؟ آيا مىتوان با عمل غيراخلاقى، كه سعادت آدمى را به مخاطره مىاندازد، به سعادت دست يافت؟ واقعيت آن است كه نمىتوان ميان اهداف سياست- بهمعناى صحيح آن- و اخلاق، دوگانگى يافت و اين دو، عهدهدار يك رسالتاند. به همين دليل امام على (ع) در پاسخ به كسانى كه بر او خرده مىگرفتند كه «پسر ابوطالب دلير است، اما علم جنگ نمىداند» فرمودند:
به خدا سوگند! معاويه زيركتر از من نيست؛ اما شيوه او پيمانشكنى وگنهكارى است. اگر پيمانشكنى ناخوشايند نمىبود، زيركتر از من كسى نبود.[٢]
روشن است كه ورود در دنياى سياست، با حفظ ارزشهاى اخلاقى، كار آسانى نيست. حضرت امام از معدود چهرههاى سياسى است كه سياست را با ملاحظه
[١]. نيكولو ماكياولى، شهريار، ص ١١٧ و ١١٨.
[٢]. نهجالبلاغه، خطبه ٢٢.