امام خمينى و بيدارى اسلامى - حسينى فر، رضا - الصفحة ١٣٧
براى محصولات خود بيابد و هم انديشه و فرهنگ آنها را، آنگونه كه خود مىخواست، سامان دهد.
در ايران نيز كسانى كه پيشرفتهاى غرب چشمشان را خيره كرده بود، بىآنكه به تفاوتهاى فراوان اسلام و مسيحيت، و اختلافات چشمگير اعتقادات و سير تاريخى اين دو تمدن بينديشند، همان شعارها را پيش گرفتند و يگانه راه رشد و ترقى ايران را انزواى دين و خروج آن از صحنه اجتماع و سياست دانستند. البته اين جريان، طيف گستردهاى را دربر مىگرفت: از كسانى كه دين را رسماً بهكنارى نهادند و به باستانگرايى، يا حتى به بىدينى گرويدند، تا آنان كه به دين ابراز علاقه مىكردند و در عين حال، حتى پس از پيروزى انقلاب، برخى از احكام دين را بهصراحت «غيرانسانى» خواندند و با اجراى آنها به مخالفت برخاستند[١] و تا آنهايى كه به اسلام حقيقتاً علاقهمند بودند، اما آن را منطبق بر فرهنگ غرب مىپسنديدند.
پهلوى اول و دوم به دليل گرايشهاى غربى شديدى كه داشتند، بىآنكه به اين مطلب تصريح كنند، در عمل، كاملًا همسو با اين جريان حركت مىكردند و جز در چند مورد خاص، مشكل جدىاى با اين روشنفكران نداشتند.
[١]. جبهه ملى در سال ١٣٦٠ طى اطلاعيهاى لايحه قصاص را غيرانسانى دانست و مردم را به راهپيمايى بر ضد آن فراخواند. امامخمينى در اينباره فرمود:« ملت مسلمان را دعوت مىكنند كه در مقابل لايحه قصاص راهپيمايى كنند! يعنى ... در مقابل نصّ قرآن كريم راهپيمايى كنند .... جبهه ملى از امروز محكوم به ارتداد است ... بياييد از كارهايى كه كرديد، از دعوت به شورش كه كرديد، از مخالفتهايى كه با اسلام كرديد، بياييد توبه كنيد ... بياييد با هم برادر بشويد، اين مملكت را به پيش ببريد.»
ايشان در اين سخنرانى، نهضت آزادى را نيز به اعلام موضع صريح، و جدا كردن صف خودشان از جبهه ملى فراخواندند.( سيدروحالله موسوىخمينى( امام)، صحيفه امام، ج ١٤، ص ٤٦٢- ٤٤٩.)