امام خمينى و بيدارى اسلامى - حسينى فر، رضا - الصفحة ١١
در تمدن جديد، ارتباطات جهانى كشورها نيز تعريف خاصى يافته بود: جهان به دو قطب سرمايهدارى غرب و كمونيسم شرق تقسيم شده بود و هر كشورى ناگزير بايد در مغناطيس يكى از اين دو قطب، راهى براى ادامه حيات مىيافت. نقطه اشتراك اين دو، با وجود همه اختلافاتى كه داشتند، مادىگرايى و اعتقاد به انزواى دين از عرصه سياست و اجتماع بود. طبيعى است كه در اين فضا همه چيز، حتى تئورىهاى علمى نيز رنگ و بوى مادى مىگرفت و به همين دليل انديشمندان علوم سياسى و اجتماعى، پايان عمر دين و حكومتهاى دينى را اعلام كرده بودند.
اما تمدن بىمعنويت و خدا، روح تشنه بشرى را سيراب نمىكرد و خاطر او را آسوده نمىساخت. تمدن جديد به آدمى وعده بهشت اينجهانى را داده بود؛ اما قرن بيستم هم از نيمه گذشته بود و آنچه حاصل آمده بود، با همه پيشرفتهاى مادى، جهانى سراسر ظلم و بىعدالتى و تبعيض بود؛ و اين، براى انسانهاى بسيارى، بيشتر به جهنمى هولناك شبيه بود تا بهشت برين.
اما چه بايد كرد؟ از ميان دو قطب نيرومندى كه در يكى سرمايه، خدايى مىكرد و در ديگرى اقتدار دولت، چگونه مىتوان رهايى از اسارت ماده و مادىگرايى را آزمود؟
ظهور مصلحى بزرگ
در جهانى كه غرق ماديت و گمراهى بود، مردى از تبار امامان معصوم، از قم بهپا خاست. نامش روح الله بود و زاده خمين. در آن زمان كه دين را افيون جامعه مىدانستند و نشانى از واپسگرايى، در زمانهاى كه دوره حكومتهاى دينى را تمامشده مىانگاشتند، امامخمينى در ميان هياهوى نظامهاى سرمايهدارى و كمونيستى، در همسايگى شوروى و در جزيره ثبات آمريكا، با اعتقاد عميق به