امام خمينى و بيدارى اسلامى - حسينى فر، رضا - الصفحة ١٣٩
نشان نداد و در طول اين سالها فاقد فعاليت تشكيلاتى بود و صرفاً در قالب محافل دوستانه و با اشراف كامل، گرد هم مىآمدند.[١]
در اين سالها، كمخطرترين مخالفان شاه را همين ملىگرايان تشكيل مىدادند. شاه بهخوبى مىدانست اگر در يك شرايط ناگزير، قرار باشد فضاى سياسى كشور را براى تخليه فشار باز نمايد و مخالفان سياسى خويش را هم به حساب آورد، جريان ملىگرا به سه دليلِ: پذيرش اصول سلطنت، داشتن تمايلات غربى و وجود همسويى و اشتراكات بسيار در سياستهاى كلان اقتصادى و فرهنگى، به مراتب بر دو جريان ديگر ترجيح دارد.[٢] علاوه بر اينكه، ملىگرايان با توجه به طبع غيرانقلابيشان، خود نيز به اندازه شاه، از فزونى گرفتن تحركات سياسى و انقلابى نگران بودند؛ از اينرو هرگاه شاه به دليل فشارهاى خارجى يا داخلى، مجبور مىشد از سياستهاى سركوبگرانه خود دست بردارد، با ملىگراها وارد مذاكره و معامله مىشد و با باز گذاشتن دست آنها براى فعاليتهاى سياسى، به اهداف خود نايل مىآمد.[٣]
[١]. مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، جبهه ملى به روايت اسناد ساواك، ص ١٢ و ١٣.
[٢]. سخن يكى از سران جبهه ملى در اينباره، از هر مدعايى گوياتر است. او در خاطراتش تصريح مىكند:« در اينجا لازم است بار ديگر يادآور شوم كه مبارزات جبهه ملى ما، اصولًا نه عليه سلطنت بود و نه عليه سلسله پهلوى. ما از زمان مصدق بهعنوان وزير دولت و يا نماينده مجلس شوراى ملى به قانون اساسى ايران سوگند خورده بوديم كه در آن[ به] اصل سلطنت مشروطه و پادشاهى سلسله پهلوى تصريح شده است ...[ اگر] شاه براساس قانون اساسى، گرايش حقيقى نشان مىداد؛ ما نهتنها با سلطنت وى مخالفتى نداشتيم، بلكه در برابر دسيسههاى بيگانگان و خرابكارىهاى عوامل وابسته به بيگانه و مخالفت عناصر مرتجع، پشتيبان آن مىشديم.»( كريم سنجابى، اميدها و نااميدىها، ص ٤١١ و ٤١٢.)
[٣]. نمونه بارز بهكارگيرى چنين سياستى، زمان روى كار آمدن كارتر و فشار بر ايران براى اعطاى آزادىهاى بيشتر به گروههاى سياسى بود.
نمونه ديگر، در آخرين روزهاى حيات رژيم شاه بود؛ شاه در آخرين تلاشهاى خود براى حفظ سلطنت، با معرفى شاپور بختيار بهعنوان نخستوزير، برآن بود تا رهبران نهضت و مردم را راضى كند تا بهانجام پارهاى تغييرات بسنده كنند و با اساس حكومت مخالفت ننمايند.