امام خمينى و بيدارى اسلامى - حسينى فر، رضا - الصفحة ١٠٩
٢. اگر سياست و دين را با تعاريف غربى آنها پذيرفتيم، حتى اگر سياست را دروغ و خدعه و ... ندانيم، باز هم نمىتوان پيوندى ميان اين دو سراغ گرفت؛ زيرا با تعريفى كه انديشمندان غربى از دين ارائه مىدهند و آن را تنها ترسيمكننده رابطه درونى و كاملًا شخصى انسان با خداوند مىدانند، چنين دينى نهتنها با دنياى سياست، بلكه حتى با مسائل ساده اجتماعى نيز بيگانه است. از چنين منظرى، مسائل اجتماعى و سياسى، چگونگى روابط بين دولت و ملت و نيز دولتها با يكديگر، از حوزه مسائل دينى بهكلى خارج است. دين، باورى شخصى است كه در پستوى ذهن آدمى قرار دارد؛ درحالىكه لازمه سياستورزى، حضور در اجتماع، كسب قدرت و شركت در امر حكومت است.
در واقع، دينى كه در مغربزمين و پس از رنسانس- از اواسط قرن پانزدهم ميلادى به بعد- و حملههاى پىدرپى انديشمندان مادىگرا به آن، اجازه ادامه حيات يافت، خود نيز توقعى بيش از اين نداشت. مسيحيتِ پس از رنسانس، نهتنها هيچ كارى به سياست ندارد و توصيه مىكند تا «مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدا را به خدا»[١] بلكه حتى اگر بخواهد سخنى كه به كار اجتماع و سياست آيد، بر زبان براند، بيش از اين نيست كه «اگر بر گونه راستت سيلى زنند، گونه چپ خود را نيز مهيا كن» و «اگر عبايت را دزديدند، قبايت را نيز به آنها ببخش».[٢] روشن است كه از زبان چنين دينى، جز ارتباط درونى با خدا، و در نهايت، پارهاى توصيههاى اخلاقى نمىتوان شنيد؛[٣] درحالىكه سياست در تعريف
[١]. انجيل متى، باب ٢٢، آيه ٢١.
[٢]. همان، باب ٥، آيه ٣٩ و ٤٠.
[٣]. توجه داريم كه مسيحيت كنونى، بازمانده همه تغييرها و تحريفهايى است كه در طول تاريخ، در آن بهوجود آمد و به اعتقاد ما، اين دين را نمىتوان با آنچه حضرت مسيح( ع) مأمور به ابلاغ آن بودهاند، مقايسه كرد.