امام خمينى و بيدارى اسلامى - حسينى فر، رضا - الصفحة ٦١
حاج احمدآقا، فرزند و يار صديق امام در اين سفر، ماجرا را چنين شرح مىدهد:
بيهوده ما را بيش از نُه ساعت سر مرز معطل كردند ... امام به آنها گفتند: «آنچه بر من در اينجا بگذرد، به دنيا اعلام مىكنم» ... چيزى نگذشت كه آمدند ... و ما را سوار كردند ... عازم بصره شديم. در هتلى نسبتاً خوب و تميز، شب را به صبح رسانديم ... با تمام خستگىاى كه امام داشتند، بعد از سه ساعت استراحت، براى نماز شب بلند شدند ....
نماز صبح را با امام خواندم و بعد از نماز، از تصميمشان جويا شدم. گفتند: «سوريه» و امام درست تصميم گرفته بودند ... ولى مىبايستوارد كشورى شد كه ويزا نخواهد و از آنجا با مقامات سورى تماس گرفته شود كه آيا حاضرند بدون هيچ شرطى ما را بپذيرند ... فرانسه را پيشنهاد كردم؛ زيرا توقف كوتاهمان در فرانسه مىتوانست مثمر ثمر باشد و امام مىتوانستند بهتر مطالبشان را به دنيا برسانند. امام پذيرفتند.
ساعتى بعد [مأموران عراقى] آمدند كه مركز مىگويد تصميمتان چيست؟ گفتم: «پاريس». با تعجب رفتند. صبح به فرودگاه رفتيم. مأموران، آقاى دعايى را خواستند؛ با حالتى متغير برگشت. خجالت كشيد كه به امام بگويد؛ به من گفت كه گفتند: «امام ديگربرنگردد!»[١]
خبر تصميم امام مبنى بر هجرت به فرانسه، دستگاه حاكم را كاملًا آسودهخاطر كرد. پارسونز كه در اين روزها از مشاوران اصلى شاه و نخستوزير بود، برداشت خود از تصميم امام را چنين عنوان مىكند:
[١]. مؤسسه تنظيم و نشر آثار امامخمينى، كوثر، ج ١، ص ٤٣٦ و ٤٣٧.