ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٩ - از خود بيگانگى معلول طبيعى ناخود ساختگى است
مناسب به شناخت اشياء برونى و طرق تصرف در آنها به سود زندگى كه ضمنا دانستنىها و خواستنىهاى او را افزايش مى دهد ، مى پردازد . در امتداد اين جريان صداى « من هستم » كه رساترين آواز عالم هستى است ، از شخصيت او سر مى كشد و نمى گذارد ، آن قدر در « جز من » فرو رود كه هستى خود را فراموش كند .
شگفتا ، اين شخصيت چه موجود پر مقاومتى است چه اصرار عجيبى در هضم شدن در قلمرو « جز خود » مى ورزد . مگر كفايت نمى كند كه من بدانم آب از اكسيژن و هيدروژن با نسبت معينى تركيب مى شود مگر مى دانى وسيعتر از ميدان ذرات بنيادين طبيعت تا فراز كهكشانها براى هستى يك موجود ضعيف بنام انسان مى توان تصور كرد من در اين ميدان بسيار پهناور به جولان پرداخته و هستى خود را به وسعت اين ميدان مى بينم با اين حال شخصيت مى گويد ، « من هستم » اين صدا را نمى توان به شوخى گرفت ، بايد بار ديگر به قلمرو « خود » برگردم و حسابم را با اين صدا تصفيه كنم و ببينم :
< شعر > اين صدا در كوه دلها بانگ كيست كه پر است زين بانگ اين كه گه تهى است هر كجا هست آن حكيم اوستاد بانگ او از كوه دل خالى مباد < / شعر > « مولوى » < شعر > در اندرون من خسته دل ندانم چيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست < / شعر > « حافظ » ناخود ساختهها اگر بر فرض بسيار بعيد باين مرحله برسند ، مانند خود ساختهها در همين مرحله توقف نموده و با جملاتى از قبيل « بمن چه » ، « من فيلسوف نيستم » ، « من كارى با متافيزيك ندارم » ، « اين صداى وازدگىهاى غرايز است و اصالت ندارد » دلخوش مى دارند و جريان تكاملى را قطع مى كنند .
خدا ساختهها بدون توقف و ترديد براه خود ادامه مى دهند . اين بار تا حدود زيادى به شخصيت خود نزديك مى شوند ، و صفا و لطافت و بيكرانه جويى شگفت انگيزى را در شخصيت خود مى بيند .