ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٣٣ - هر احساس بيگانگى ناشى از احساس آشنائى است و هر بهره بردارى از آشنايى از احساس بيگانگى و حقارت آن ناشى مى گردد
حالت يكم - « از خود بيگانگى لاشعورى » در اين حالت پديدهء « از خود بيگانگى » مورد شعور و آگاهى انسان نيست ، شايد بتوان گفت : بدترين حالات پديدهء مزبور همين حالت است كه ناشى از اهميّت ندادن به درك و آشنائى با خود ميباشد . اغلب مبتلايان باين بيمارى خود سوز ، كسانى هستند كه لذّت پرستى و خود خواهى امان بآنان نمى دهد كه حتى دو لحظه به تماشاى درون خود بپردازند . براى ورشكستگان حيات ، تماشاى يك سفالين شكسته در موزه ، كه امتداد دويست و هفده سال از زمان را مثلا مجسم مى نمايد ، حياتىتر از تماشاى خود است كه نه تنها عامل انتزاع دويست و هفده سال است ، بلكه قدرت انتزاع ميلياردها قرن و ده ميليونم يك ثانيه از زمان در زندگى مزونها بيرون در اختيار دارد ، بالاتر از اين ، از تماشاى آن خود امتناع مى ورزد كه زمان را كوتاه و طولانى مى كند و همچنين به تماشاى يك چوبدستى در گوشه اى از موزه كه در دست يك ستمكار به سر مظلومى فرود مى آمده است ، ساعتها خيره مى شود و مانند شورانيدن آب حوض پر از لجن و زباله ، درون خود را مى شوراند و سپس بر مى گردد و ديگر هيچ ، ولى به صدها استعدادهاى سازنده و نيروهاى جهان بين و جهانساز درونى آگاه نمى شود كه در « خود » بگوشه اى خزيده و در انتظار آن نشستهاند كه دارندهء آنها اگر چه چند لحظه هم بوده باشد ، سرى به آنها بزند و تماشايى كند و تدريجا به بهره بردارى از آنها آماده شود :
< شعر > اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش چون چنينى خويش را ارزان فروش < / شعر > او حاضر است در راه شهوات زودگذر و خود كامگىها ساليان عمرش را سپرى كند و در تماس صورتهاى جانگداز خيره شود . ولى كارى با جان « خود » نداشته باشد - همان جان كه - < شعر > اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند عشق است و داو اوّل بر نقد جان توان زد < / شعر > آن جان كه با يك پديده اش بنام عشق حقيقى مى توان دو جهان را در برابرش نهاد و سنگينى و عظمت عشق را دريافت .