ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٥ - رسالت انسانى دو عنصر اساسى دارد شناخت انسان و دگرگون ساختن او در راه تكامل
يقين ، حيرت ، تجسيم ، انديشه . . . ٥ - اساسىترين عنصرى كه انسان را از غير انسان جدا ميكند ، عنصر « بايد بشود » است كه نابترين مختص آدمى است . اگر عمر همهء جهان هستى ميلياردها ميليارد برابر عمر واقعىاش باشد ، هيچ روزى فرا نخواهد رسيد كه يك جزء از اين جهان ( غير انسان ) يا كلّ مجموع هستى ، آگاهانه و از روى احساس آزادى ، جريانى بعنوان « بايد بشوم » داشته باشد . تنها انسان است كه مى گويد : من بايستى عادل شوم ، من بايستى به آن قدرت دست بيابم ، من بايستى آن زيبا را در اختيار داشته باشم ، و بطور كلَّى من بايستى آن عنصر خير و كمال را بدست بياورم .
روى اين تفاوتهاى پنجگانه ، مخصوصا عنصر پنجم ، درك و تصرف در انسانها از درك و تصرف در غير انسان بكلى جدا مى شود . از همين جهت است كه از آغاز حيات انسانها حقيقتى بنام انسانيت ، دوشادوش زندگى اجتماعى طبيعى انسانى در هر جامعه و دورانى وجود داشته و از نوعى تحريك جدى براى ادامهء خود برخوردار بوده است . از طرف ديگر اين حقيقت آن چنان محسوس نيست و عينيتى ندارد كه خود بطور طبيعى ضامن جريان و استمرار خويشتن بوده و فعاليت منطقى خود را تأمين نمايد .
بهمين علت است كه ادامهء انسانيت در فضاى تاريخ همواره احتياج به رسالت مستمر داشته است .
رسالت كه نوعى تصرف و بوجود آوردن دگرگونى تكاملى در زندگى انسانها است ، به شناخت واقعى انسانها نيازمند ميباشد .
از اين رو است كه رسالتهاى جزئى مانند رسالت هنرى ، رسالت شعرى و رسالت حقوقى كه انسان را تجزيه مى نمايد ، مدّعى است كه رسالت احتياج به شناخت واقعى و همه جانبهء انسانها ندارد . اين تجزيه مانند قطعه قطعه كردن وحدت روان آدمى در روانشناسىها بوده است كه به منتفى شدن موضوع اساسى روانشناسى ( روان يا روح ) در علوم روانشناسى منجرّ گشته است .
ما بدون اين كه اثر مطلوب رسالتهاى جزئى را منكر شويم ، بهيچ وجه آنها را براى دگرگون ساختن تكاملى انسانها كافى نمى دانيم .