ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٠ - من بالطاف و عنايات ربانى همهء دردها و درمانها و تاريكىها و روشنائىها و صلاح و فساد شما را مى دانم
( هر كس يك انسان را بدون عنوان قصاص يا بدون اين كه فسادى در روى زمين براه بياندازد ، بكشد ، گويى همهء مردم را كشته است و هر كس كه يك انسان را احيا كند گويى همهء انسانها را احيا كرده است . ) چطور ممكن است ارزش اجتماع را بجاى نياورم مگر اجتماع از افرادى تشكيل نشده است كه هر يك از آنها مساوى همهء انسانهايى است كه خداوند در كرهء خاكى آفريده و خواهد آفريد باضافهء اين ارزش ذاتى ، اگر اجتماع در نظر من ارزش مستقلى نداشت ، من كه زمامدارى آن را ناچيزتر از يك لنگهء كفش مى دانم ، نمى پذيرفتم . من باحترام اجتماع است كه آرامش روحى خود را در طوفانهاى گوناگون اجتماعى دريافتهام .
با اين حال بطور روشن و با صراحت بىپرده بشما مى گويم : شما انبوه متراكمى از افراد هستيد ، ولى اجتماع واقعى را بوجود نياوردهايد كه مانند اعضاى گوناگون يك پيكر در روح واحد انسانى مشترك باشيد ، لذا مانند صدها هزار موش هستيد كه انبوه مى شويد ، ولى جمعيتى نداريد كه در رفع احتياجات و پيش برد يكديگر دست بهم بدهيد و حركت كنيد - < شعر > گر هزاران موش پيش آرند سر گربه را نى ترس باشد نه حذر گر به پيش آيند موشان اى فلان نيست جمعيت درون جانشان هست جمعيت بصورت در فشار جمع معنى خواه تو از كردگار نيست جمعيت ز بسيارىّ جسم جسم را بر باد قائم دان چو اسم در دل موش ار بدى جمعيتى جمع گشتى چند موش از حميتى بر زدندى خويش را بر گربه اى هر يكى بر وى زدندى حربه اى . . .
گر بود اعداد موشان صد هزار خشك گردد از يكى گربهء نزار < / شعر > مولوى بيائيد از سطوح ظاهرى بگذريد و لو يك بار هم شده ، در حقيقت انسان بيانديشيد .
شما چه فكر مى كنيد واقعا خيال مى كنيد : يك فرد از انسان كه با بكار انداختن