پژوهشى در مقتلهاى فارسى
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
پژوهشى در مقتلهاى فارسى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٤
را مهر كنم. عبداللّه، نامه را آورد و گفت: آن را با برادرت يحيى بن سعيد بفرست كه بِدان آسوده خاطر گردد و بداند كه جدّيت دارى، همان كار را كرد. عمرو بن سعيد از طرف يزيد، عامل مكّه بود. يحيى و عبداللّه بن جعفر خود را به او رسانيدند و برگشتند و يحيى نامه را براى او خوانده بود، گفتند: ما نامه را براى او خوانديم، آخر عذرى كه آورد اين بود كه رسول خدا را در خواب ديدم و به من دستورى داده كه دنبال آن مىروم، ضرر من باشد يا نفع من. گفتند: آن خواب چيست؟ گفت: به كسى نگفتم و به كسى نگويم تا پروردگارم را ملاقات كنم. در روايت «ارشاد» چون عبداللّه بن جعفر از او نوميد شد، به پسرانش عون و محمّد دستور داد با او باشند و همراه او بروند و براى حفظ او بجنگند، و با يحيى بن سعيد به مكّه برگشت. «١»
در اين كتاب، ماجراى خولى و سرِ بريده امام حسين (ع) به اين شكل روايت شده است:
سپس عمر بن سعد، سرِ حسين (ع) را همان روز عاشورا با خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم ازدى نزد عبيد اللّه بن زياد فرستاد و سرهاى ياران و خاندان او را جمعآورى كرد و هفتاد و دو سر بود و به همراهى شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجّاج و عزرة بن قيس فرستاد و آنها را نزد ابن زياد آوردند. طبرى گويد: خولى بن يزيد، سرِ مقدّس حسين (ع) را به قصر دارالاماره برد و در را بسته ديد. آن را به منزل خود برد و زير نقار رختشويى نهاد. دو زن داشت: يكى اسديّه بود و ديگرى حضرميّه به نام «نوار» دختر مالك بن عقرب، و آن شب نوبت حضرميّه بود. هشام گويد: پدرم از «نوار» دختر مالك نقل كرد كه خولى سرِ حسين (ع) را آورد و در حياط، زير نقار رختشويى گذارد و وارد اطاق شد و در بستر خود آرميد. من به او گفتم: چه خبر دارى؟ گفت: ثروت عُمرانهاى برايت آوردم. اين سرِ حسين است كه در حياط خانه تو است.
گفتم: واى بر تو! مردم، طلا و نقره بياورند و تو سرِ زاده دختر رسول خدا را بياورى؟! به خدا ديگر هرگز با تو سر به بالين ننهم. گويد: از بستر، كناره كردم و در حياط خانه آمدم، و او زن اسديّه را خواست و وارد بستر خود كرد، و من نشستم و نگاه مىكردم، به خدا (سوگند) ستونى از نور ديدم كه از نقار تا آسمان تُتُق كشيده بود و پرندگان سفيدى اطراف آن مىگرديدند، و چون صبح شد سر را نزد ابن زياد برد. و در كتاب «مطالب السؤول» است و «كشف الغمّه» كه سرِ حسين (ع) را بشير بن مالك آورد و بر ابن زياد نهاد و گفت:
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ١٤٣ ١ - ١٣. برگزيدههايى از منتهى الامال ..... ص : ١٤١
تا ركابم ز سيم و زر پر كن كه منم قاتل امام شهيد
آن كه بر هر دو قبله خواند نماز در نَسب بهتر از سياه و سفيد
عبيد اللّه به خشم شد و گفت: چون مىدانستى چنين است چرا او را كشتى؟! به خدا چيزى از من به تو نرسد و تو را به او برسانم. سپس او را پيش داشت و گردنش را زد. «١»
و ماجراى اعتراض فرقه واقفيّه به علىّ بن موسى الرّضا (ع) و استناد آن حضرت به نماز امام زين العابدين (ع) بر جنازه پدر، در اين اثر آمده است:
در ضمن احتجاجات حضرت رضا (ع) بر واقفه است كه علىّ بن حمزه بر او اعتراض كرد: از پدرانت براى ما روايت شده است كه متصدّى جنازه امام، جز امام نباشد (چون واقفه، منكر امامت حضرت رضا (ع) بودند و در وقت وفات موسى بن جعفر (ع) آن حضرت در مدينه بود و جنازه پدرش زير نظر دژخيمان هارون در بغداد به خاك رفت. مىگفتند اگر حضرت رضا (ع) امام بود بايد در كفن و دفن پدر شركت كند و چون شركت نكرده، امام نباشد.) امام هشتم (ع) در جوابش فرمود: بگو بدانم كه متصّدى دفن امام حسين (ع) چه كسى بود؟ امام بود يا ديگرى؟
گفت: متصدّى آن، علىّ بن الحسين (ع) بود. فرمود: علىّ بن الحسين كجا بود؟ او در كوفه زيرِ دست عبيد اللّه زندانى نبود؟ گفت: چنان كه ندانستند بيرون شد و متصدّى امر پدر گرديد و برگشت. امام هشتم (ع) فرمود: آن كه علىّ بن الحسين (ع) را توانا كرد كه به كربلا آيد و متصدّى كار پدرش گردد، صاحب امامت را توانا مىتواند كرد كه به بغداد آيد و متصدّى دفن پدر گردد، با آنكه در زندان و اسيرى هم نبوده است. «٢»
در اين كتاب، جريان سفير پادشاه روم و حضور او در مجلس يزيد، كه از مشاهده سرِ بريده امام حسين (ع) متعجّب شده بود به اين شكل گزارش شده است:
از زين العابدين (ع) روايت شده كه سرِ حسين را (چون) براى يزيد آوردند، مجالس ميخوارى مىگسترد و سرِ مقدّس را مىآورد و پيش خود مىگذاشت و بر او ميخوارى مىكرد. يك روز ايلچى پادشاه روم كه از اشراف و بزرگان روم بود، در مجلس او حضور داشت. پرسيد: اى پادشاه عرب! اين سر از كيست؟ يزيد گفت: تو را به اين سر چه كار؟ گفت: من نزد پادشاه خودمان كه