سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٩١
شيره جانم را كشيد ... ترسيدم. از جاى جستم. گفتم اى زن فردا شب هم شب خداست.
به تعجيل از دست او فرار كرده، به حمام شتافتم.
و بعد به حرم مشرّف شدم يك ساعت و نيم به صبح مانده آمدم، سحر خورده نماز خوانده، خوابيدم ... به واسطه كسالت زود خوابم برد.
يك ساعت خوابيدم، بيدار شدم ديدم ... پاهايم را مالش مىدهد همى مىگويد: «آقا جان بس است چقدر مىخوابى برخيز ...» گفتم: «اى زن حيا كن آخر روز رمضان است اين حركات حرام است ...» تغيّر نمودم تشدّد نمودم، ثمرى نبخشيد ... او را هرچه از خود دور مىكردم باز مانند كنه چسبيده بود. التماس نمودم ... دست در گردنم درآورده و پيوسته مىگفت: «آقا جان يك جفت النگو به قيمت يك تومان امروز از برايم بخر.» گاهى مىگفت: «يك نيمتنه دبيت[١] گلى از برايم بخر.»
عاقبت بىطاقت شده برخاستم، گفتم: «برخيز برو خانه مادرت. من الحال خوابيده بودم و در خواب طهران را مغشوش و شلوق ديدم، در همين روز مىخواهم بروم طهران.»
كلامم را شوخى دانسته به ناز و كرشمه خود مشغول بود. من هم صيحه زده، فريادى كشيدم كه برخيز برو و الّا صدمهات مىزنم. برخاست، هرچه گريه و ناله كرد و ندبه و توبه نمود، بر من ثمرى نبخشود. حقوق او را به يك تومان صلح نموده و او را مرخّصش نمودم، من هم برخاسته، وضو گرفته، حرم مشرّف شدم.
شب نان و پنير و خربزه خريده به خانه آمدم كه افطار نمايم، شام خورده خواستم قدرى بخوابم. ميرزا محمد على نامى كه صاحبخانه بود آمد؛ بدون سلام با تغيّر گفت:
«جناب آقا شما بايد فردا از اينجا حركت كرده برويد». سبب پرسيدم. گفت: «جهت آن است كه زنت مىگويد، شما مىخواهيد هر شبى يك زن بياوريد و در اين خانه مناسبت ندارد.»
دانستم كه آن زن به نزد صاحبخانه رفته و شكايت كرده و از برايم كلى مايه گرفته.
[١] - دبيت: قسمى قماش نخى، نوعى منسوج پنبهاى.« لغت نامه»