سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٥٨
سوگواريش منحرف نمودم و به قبله عاشقان و هشتمين از معشوقان توجه نموده، عرضه داشتم: «السّلام عليك يا مولاى، اشهد باللّه انّك تشهد مقامى و تسمع كلامى و تردّ سلامى و انت حىّ عند ربّك مرزوق.»[١]
البته يقين است كه سلسله مويت شهادت مىدهد كه دل را چه حال است و ناوك سخت چشم مست تو گواهى مىدهد كه تو را از دل چه مقام است. چگونه مرا نبينى كه در سرّ سويداى دل منزل دارى؟ چگونه جواب سلام ندهى كه مرا به كويت دعوت فرمودى؟ و ليكن «يا ولىّ اللّه يا حجّة الله إنّ بينى و بين اللّه ذنوبا كثيرا قد اثقلت ظهرى و منعتنى من الرّقاد و ذكرها يقلقل احشائى.»[٢]
يك مرتبه ديدم طبعم سرودى دارد و درودى مىگويد، گوش دادم. بدين رباعى مترنّمش ديدم:
|
بار گنهم گرفته بودم در دوش |
تن در تب و جان در تعب [و] دل در جوش |
|
|
آمد ز حريم قربش اين نكته به گوش |
بخشيده گناه عاشقان باده فروش |
|
تشكر كردم محمدت گفتم، بعد دو ركعت نماز به طريق نياز به عمل آمد. برخاستم از براى دعا در بالاى سر مولا رفتم در حاليكه كشكول گدايى در دست و كلاه فقر بر سر و خرقه بينوايى بر دوش داشتم به دريوزگى در خانه آل عصمت دست حاجت گشوده و از حضرت احديّت مستدعى شده، عرضه داشتم: «الهى ليس لى وسيلة الّا محبة المحبوب و ليس لى ذريعة الّا عواطف رأفة المطلوب. اللّهم انّى وافد على باب عنايته و قاصد على رشحات حسن جماله و قد حلّ رجائى بحرم كرمك و حطّ طمعى بفناء
[١] - يعنى:« سلام بر تو باد اى آقاى من، شهادت مىدهم به خدا كه تو مقام مرا شاهدى و كلام مرا مىشنوى و سلام مرا پاسخ مىگويى و نزد پروردگارت زنده و كامياب هستى.»
[٢] - يعنى: اى ولّى خدا! اى حجّت خدا! همانا بين من و خدا گناهانى هست كه پشتم را سنگين كرده و خواب را از من بازداشته و ياد آن گناهان قلب مرا آشفته و بىقرار مىسازد.« فرازى از زيارت مخصوص امير المومنين در روز مولود، مفاتيح الجنان»