سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٥٤
شخص خراسانى را ديدم كه به تندى به من برآشفت و صيحه به رويم كشيد كه اى سيّد مگر مردم ديوانه شدهاند، سرايدار مال او بخورد، و ديگرى برود متحمل زحمات و مخارجات او شود. مگر مردم نذر دارند كه بيخود مال خود را تلف نمايند؟
چون كلمات او را شنيدم بر خود لرزيدم. دانستم كه اگر به موعظه و نصيحت پندى گويم و اندرزى خوانم، جز ملامت و شتم جوابى نخواهم شنيد و غير از شماتت و كتك ثمرى نخواهم گرفت و چون آن بيچاره را هم كار از كار گذشته، فائده نخواهد بود.
گفتم: «اى برادر هرچه شده، گذشته است. عجالتا اين بيچاره را به طرف قبله بخوابانيد و آبى به گلويش بريزيد و شهادتين او را تلقين نماييد و چشمهاى او را ببنديد كه شما را هم از اين حال گريزى نيست و از اين سفر چاره نه! و به وظايف مذهبى و فرايض شريعتى و وتيره ملّتى اين اقدامات بر شما واجب و حتم است. يك فرش و يا پاره پلاس زير بدن او بگسترانيد تا به راحت الحاق[١] روح او شود و به روى اين سنگ صلب سخت به صعوبت جان ندهد. آن سنن و فرايض كه شرع مقدّس از براى محتضر مقرر فرموده، معمول داريد و از طريق انسانيت و به رشته علقه محبّت جنسيت و سنخيت خود را مگسلانيد و بعد از مردن به كفن و دفن او بپردازيد و جنازه او را مشايعت نماييد و در تغسيل و تكفين او مسامحه ننماييد.»
من مشغول گفتن اين كلمات بودم، آنها يكيك مىرفتند؛ غير از يك درويش گدايى كسى باقى نماند. در آن حال يكى از دستفروشها رسيد، كلمات مرا شنيد. از آن درويش سئوال كرد: «اين سيّد با كه صحبت مىكند و كه را طرف خطاب دارد؟»
درويش گفت: «اى مرد مگر كورى و نمىبينى كه اين مرد غريب مشغول جان كندن و اين سيّد مشغول به تلقين خواندن است، بيچاره نمىداند كه از اين مرده به وى خيرى نيست و اين ميّت را حلوايى نه. بگذار قدرى ور بزند، آخر خسته شده خودش برخاسته مىرود.»
من از آن كلمات درويش كه هريك بدتر از هزار نيش بود، بسيار دلريش شدم و خود
[١] - اصل: الحق.