سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣٢٠
زير خاك بيرون آمد، فورا هر دو آنها بيلها را بر زمين انداختند و آن پوست روغن را هريك مقدارى بر دهان گرفته مانند حيوان شروع كردند به جويدن.
من تعجب نمودم، نزديك رفتم، گفتم: «اى برادرها»! اين پوست كثيف خاكآلوده چه خوردن دارد كه شما در دهان گرفته و مىجويد؟» يكى از آنها گفت: «بلى آقاجان! از براى اشخاصى كه پلو و كباب و همه جور غذاهاى خوب مىخورند، اين كثيف است و از براى ما كه ديروز تاكنون غير از مقدارى تخم پنبه چيزى نخوردهايم، بسيار لطيف است.»
گفتم: «مگر تخم پنبه را هم در اين ولايت مىخورند؟»
گفتند: «غير از ما ديگرى خير. ما هم در هفته گذشته يك من در دست دهقانى بود به دهشاهى خريديم و در عوض پول، تفنگ ديوانى را در نزد او گرو گزارديم. فرداى آن روز از صبح تا ظهر در عوض دهشاهى از براى او كار كرديم، تفنگ را دريافت نموديم. بعد آن تخم پنبه را برشته كرده، بو داديم. در اين هفته ما دو نفر كه هر دو برادريم، روزها از آن تخم پنبه مىخورديم و هر شبى يك نفر از ما مقدار دو ساعت از قراولخانه بيرون آمده، در خانهها سؤال مىكرديم اگر چيزى عايد مىشد با همديگر مىخورديم، و الّا به همان خوراك روز قناعت مىنموديم و روز گذشته مقدار كمى تخم پنبه خوردهايم و تاكنون چيزى نخوردهايم زيرا كه شب گذشته چيزى عايد نشد.»
من تعجب نمودم؛ پرسيدم اهل كجا هستيد؟ گفت: «از اين دهات نزديك تبريز.»
پرسيدم شما در ولايت خودتان مايملكى هم داريد؟
گفتند: «بلى! ما چهار برادريم و پسرهاى اللّهوردى خان سرهنگ هستيم. پدر ما در زمان محمد شاه و ناصر الدين شاه خدمات بسيارى به دولت كرد. در جنگ هرات پدر ما جلادتها بروز داد، يك زخم گلوله و دو زخم شمشير برداشت، باوجود بر اين با دسته خود، دو عراده توپ از هراتى [ها] گرفت. و بعد از فوت پدر، دولت با ما همراهى نكرد و
ماها هريك منصب ياورى[١] و سلطانى داشتيم، چون از دولت مواجبى نمىرسيد و حكام جور هم بسيار بىاعتدالى مىنمودند، ماها به رعيتى مشغول شديم، تا آنكه در ميان طايفگى ما قتلى واقع شد و مستمسكى در دست حكومت اوفتاد. در مدت دو سال تمام دارايى ما را به غارت بردند. ما به هركس متظلم شديم، ثمرى نبخشيد و به هر
[١] - ياورى: در اصلاح ارتش، بالاتر از سروان، سرگرد( سرهنگ).