سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٢١
به فارسى مىخواند: «اى شمعدان آقا شاهد باش كه من از راه دور با دل رنجور به زيارت امام غريبان و سلطان خراسان آمدم؛ حال كه در خدمتت نشستهام، از جان و مال گذشتهام، خواهش دارم كه تو در شب اوّل قبر چراغ من باشى و در آن تنهايى و تاريكى به فريادم برسى.»
از اين قبيل مهملات برهم بافته، تلقين حضرات مىكرد. بعد خود سيّد آن شمعدان را بوسيده و قدرى خضوع و خشوع نموده، در كنارى ايستاد و گفت: «هركس بخواهد از تاريكى شب اول قبر نجات يابد، بايد وجهى در پاى شمعدان حضرتى گذارد تا اين شمعدان در شب اوّل قبر او روشنى دهد.»
آن عوام كالانعام هم هريك به قدر قوّه، پول سياه و سفيد در پاى شمعدان گذارده و آن شمعدان را مىبوسيدند. من از مشاهده آن حالت در ورطه حيرت متحيّر و از جهالت ايشان متفكر بودم و عبرت مىگرفتم.
آن دو نفر مرد و يك نفر زن كه همراه من بودند، مقدارى پول سياه در پاى شمعدان نهادند. سيّد آنها را از آنجا حركت داده، برد در گنبد اللّه وردى خان. من هم بىهشانه مانند ديوانهاى بىاختيار به دنبال ايشان روانه شدم.
در زير گنبد حضرات را نشانيد. برخاست چند كلمه نامربوط ديگر برهم بافت. بعد شرحى از سلطنت حضرت رضا- عليه السلام- دروغ جعل كرده، بيان نمود. بعد گفت: «اين مكان سفرهخانه حضرت بود. كسانى كه از راه دور وارد مىشدند، حضرت در اين مكان ايشان را ضيافت مىنمود، و اين ايّام ما خدمه در اين مضيفخانه مهمان زوّارهاى حضرت باشيم.» بعد فورا سفرهاى از زير عبا بيرون آورد و در آن ميان بگسترد و مخارج سفره مطالبه نمود. ديدم هريك چند دانه پول سياهى در ميان سفره ريختند.
و سيّد متصل دعا مىكرد: «اگر مىخواهيد خداوند به سفره شماها بركت كرامت فرمايد، بايد بركت اين سفره را زياد نماييد.» و آنها هم مىدادند. بعد حضرات را برداشته وارد حرم مطهّر شدند. من در كمال افسردگى و دلتنگى، از شدّت درد بر خود