سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٢٠
از زيارتنامه خوان گرفته و ايشان را به او فروخته.
بعد به ملايمت و نرمى گفتم: «اى برادر جان! و اللّه من شيطان نيستم و از جنس شما بشر هستم و" فاسد العقيده" نيستم و مسلمانم و اولاد پيغمبر شما و از ذرارى حضرت زهرا هستم؛ تعصّب اسلاميّت و غيرت مليّت مرا بر آن واداشته كه خود را در زحمت اندازم و معايب عقيده برادران دينى خود را بگويم. اگر شما مرا قبول نداريد در همين مكان كه نشستهايد، ملاحظه نماييد علما و دانشمندان و زهّاد و عبّاد اين شهر را ببينيد، زمان تشرّف به اين آستانه مقدس هيچكدام اين سينى را زيارت مىكنند و مانند شما به اين حركات شنيعه اقدامى دارند يا نه؟ اگر همچه حركتى از ايشان صادر شد به هر قسم كه بخواهيد مرا سياست نماييد و اگر هم ميل داريد شما را برداشته در خدمت تمام علماى اين شهر مىبرم اگر افعال شما را تصويب نمودند به هر قسم كه خواهيد با من معمول داريد و اگر مرا تصديق نمودند از اين عقايد باطله دست برداريد.
در آن حال زنى كه همراه ايشان بود برخاست و يك دسته شمع در دست داشت.
فرياد زد: «اى سيّد بىانصاف! يك ساعت است، ما را معطل كردهاى. برخيز ما را به رفقاى ما برسان كه بايد شمعهاى خود را روشن نماييم.
لابد شده از ترس آنكه مبادا به اهل آستانه اظهارى نمايند و اسباب زحمت مرا فراهم آرند، برخاسته به همراهى ايشان به جستجوى رفقاى ايشان برآمديم تا وارد دار الحفاظ شديم. ديدم سيّد ايشان را نشانيده چند دانه شمعدان در جلو آنها گذارده و دستههاى شمع را از ايشان گرفته، روشن نموده و به اسم چراغ شب جمعه، قدرى كه مىسوزد، خاموش كرده برمىدارند. بعد از اينكه تمام شمعهاى ايشان را گرفتند، يك شمعدان بزرگى را آوردند، در ميان نهادند. سيّد برخاست، شروع به زيارت نمود. يكيك مىگفت و آن مردم هم به متابعت قرائت مىكردند.
گوش دادم؛ مهملات چندى برهم بافته و مزخرفاتى مرتب ساخته، تلقين آن بيچارگان مىنمود. گاهى مىگفت: «السلام عليك يا نور اللّه! السلام عليك يا سراج اللّه! السلام عليك يا ضياء اللّه! اشهد انّك نورا من انوار الامامة و ضوءا من ضياء النبوّة» گاهى