سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٥٤
داخل شدم؛ هنگامهاى ديدم كه فزع يوم اكبر مرا به مدّ نظر محقّر آمد: جمعى چون پروانه در گرد مرقد آن جانانه، ديوانهوار در طوف و برخى به كردار نيازمندان از كردار خويش در خوف. فرقهاى در خضوع و عدّهاى در خشوع، قومى در نماز و طايفهاى در گرد ضريحش به راز و نياز. من هم آمدم در مقابل، روبهروى دوست خود ايستادم.
سطوت عشق آن محبوب مرا مجذوب داشت، به خاك اوفتادم و صورت نياز بر خاك نهادم. عرضه داشتم: يا سيّدى!
|
در ازل پرتو حسنت به تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد |
|
|
جلوهاى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت |
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد |
|
(حافظ)
اگر جذبه اشعّه حسنت نبود آدم را از بهشت به عالم خاك چه مقامى بود؟ و ليكن اى مولاى من!
|
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت |
ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم |
|
(حافظ)
«يا دينى و دنيائى و يا آخرتى و عقبائى».[١] زيرا كه:
|
گداى كوى تو از هشت خلد مستغنيست |
اسير بند تو از هر دو عالم آزاد است |
|
(حافظ)
بعد برخاسته ايستادم، به زيارت خواندن مشغول شدم. چون كتاب زيارتنامه نداشتم، دفتر عشق گشودم و زيارت جامعه كبير [ه] مىخواندم ولى از خود بىخبر كه چه مىگويم و چه مىجويم زيرا كه غير از نور خدايى چيز ديگر مشاهده نمىنمودم. گاهى عرضه مىداشتم: «يا سيّدى و مولاى، انتم السّبيل الاعظم و الصّراط الاقوم، من اتاكم فقد نجى و من لم يأتكم فقد هلك.»[٢]
[١] - يعنى:« اى دين و دنياى من! اى سرانجام و نيك سرانجام من!»
[٢] - يعنى:« اى آقا و مولاى من! شما بزرگترين راه( رضوان خدا) هستيد. شما استوارترين طريق حقيقت هستيد.
هركس به شما رو كرد نجات يافت و هركس از شما روى گرداند به مهلكه افتاد.»