سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٤٣
غرض، آن بزرگوار گندمهاى او را به قيمت اعلا فروخت و پولهاى او را گرفت و آنچه يهودى لوازمات شهرى از براى خانه خودش لازم داشت آن حضرت خريد و بار يهودى را بار كرد، او را مرخص فرمود.
يهودى عرض كرد: «اى جوان عرب، تو از خوبى و نيكويى چيزى فروگذار نكردى حال يك زحمت ديگر با تو دارم و آن، آن است كه مرا به خدمت امير خودتان ببريد تا او را زيارت كنم.» فرمود: «اگر على- عليه السلام- را مىخواهى، ديشب تاكنون همراه تو بوده.»
مرد يهودى دستهاى حضرت را مىبوسد و به شرف اسلام مشرّف مىشود.
پس با اين حالت كه بزرگان ما داشتند، كى راضى مىشدند آسيبى به شما وارد شود؟
و ما مسلمانان را با شما وظيفه همين است كه گفتم، هرگز راضى بر ضرر شما نخواهيم بود. زيرا كه شما نوع و جنس ما هستيد و اگر گفتگوى مذهبى با شما نماييم به ملاحظه آن است كه شما به دستور طبيب و اوامر اولو الامر رفتار نمىنماييد و اين تخلّف از براى نوع، مضرّ است و دفع ضرر از همجنسان خود بر ما واجب است و همين تخلف از اوامر اولو الامر باعث اختلاف و نفاق است و دفع آن لازم است.
يهودى گفت: «فرمايشات شما را تمام تصديق مىكنم و اذعان دارم اين گفتههاى شما مخالف با هيچ مذهبى نيست و هر ذى شعورى قبول دارد. اگر آيين مسلمانان همين است، من به حضرت موسى- عليه السلام- قسم مىخورم كه به اين قانون اسلام تصديق دارم و خودم را از شما مسلمانان مىدانم.»
گفتم: «بلى اين مسايل را كسى انكار نتوان نمود. در اين مسايل همه با ما هم عقيده هستند، ولى شرط اعظم آن تصديق نبىّ عصر و امتثال اوامر آن اولو الامر است كه بايد از جزيى و كلّى فرمودههاى او را اطاعت نمود تا در دنيا و آخرت نجات يابيم.»
چون سخن بدين مقام رسيد آن خراسانى جديد الاسلام گفت: «ما امروز از براى گفتگوى طلب در اين مكان آمدهايم نه براى تعيين مذهب. حال وقت ما مىگذرد و دعاوى ما باقى خواهد ماند.»