سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣٢٢
يكى از آنها گفت: «امروز عصرى حكومت فرستاده جناب مستطاب حاجى ميرزا حبيب اللّه و دو نفر از محترمين آستانه را در تلگرافخانه حاضر نمود [ند]. غير از يك نفر تلگرافچى همه را از اطاق بيرون كردند و خودشان در آنجا خلوت نمودند و با طهران تلگرافا مخابره دارند. ما بعضى رنود را مأمور نموديم خبرى بياورند، هرچه جد و جهد نمودند چيزى نفهميدند. نمىدانيم در طهران چه خبر است.»
بعد هريك حدسى زديم. يكى گفت: «شاه مشروطه داده است.» ديگرى مىگفت:
«شايد نزاعى در طهران واقع شده.» ديگرى مىگفت: «شايد مردم به سفارتخانهها رفتهاند.» به اين ترتيب هريك رأيى مىدادند و سخنى مىگفتند.
من گفتم: «شما يقين بدانيد كه اين خبر بر نفع ملت نخواهد بود، زيرا كه فطرت اين پادشاه ظالم جابر، فطرت عدالتخواهى نيست و خميرمايه طينت او با آب ظلم و استبداد سرشته شده است؛ مانند ضحاك گويا خداوند رحيم، در وجود او رحمى خلق نفرموده و مانند چنگيز به خونريزى عادت نموده. همچه كس كجا خباثت فطرت او مىگذارد مردم از اشعه انوار عدل كامياب شوند و تأسيس مجلس شوراى ملّى نمايند؟
و اما رفتن در سفارتخانه، امروز با اين رقابت دولت روس و انگليس از براى ما فايده ندارد و نزاعى هم در طهران واقع نشده است، زيرا كه با اين اردوى مرتب او، اهل طهران نمىتوانند با او طرف واقع شوند. حال كه ما خبر صحيح نداريم و خراسانىها هم كه جرأت ندارند جنبش نمايند، بهتر آن است كه از براى هيجان مردم خراسان بگوييم اين تلگراف محرمانه آن است كه محمد على شاه مرده است. بلكه مستبدين، بال و پر آنها، شكسته شود و مشروطهطلبان يك دو روزى از پس پرده حجاب بيرون بيايند و حركتى كنند. شايد در اين دو روزه بعضى حرفهاى نگفتنى زده شود و اين مردم قدرى بيدار شوند.»
همگى اين سخن را قبول نمودند. در آن حال يك نفر از اهل آستانه آمد و در نزد ما نشست. پرسيد: «نمىدانم در طهران چه خبرى هست، حكومت در تلگرافخانه مخابره محرمانه دارد.» ما گفتيم: «از قرارى كه از سيم انگليس خبر رسيده، محمد على شاه مرده