سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٤٣
و بعضى از طريق ادعيهجات نيرنگات به كار مىبرند. گاهى طلسمهاى مثلّث و مربّع نوشته به مردم مىدهند و گاهى به عنوان دعاگويى جيب مردم را خالى مىكنند. گاهى نايب الزّياره مىشوند. گاهى ختم قرآن هديه مىدهند. باوجودى كه اغلب ايشان نماز نمىخوانند و در سال لاى قرآن را نمىگشايند. مع ذلك خود را مستجاب الدّعوة دانسته و در انظار زوّار، خود را يكى از اوليا قلم مىدهند. گويا آنكه زوّار بيچاره را كافر حربى دانسته، مال او را حلال مىدانند.
باوجود آنكه اين همه مال زوّار را مىخورند، هنوز كسى نشنيد [ه] يك نفر پياده گرسنه را سير كنند و يك زوج كفش كهنه به پيادهاى بدهند و يا اين اكراد و بدوىها كه به شهر مىآيند، آداب زيارت به آن قسمى كه در شريعت مقدسه وارد شده است به آنها بياموزند و يا يك مسأله از احكام شرع، به ايشان بگويند و يا آن زنان كه «مكشّفات الوجوه» به زيارت مىآيند، يك آيه از آيات حجاب برايشان قرائت نمايند.
اين بىانصافها كه خود را خادم امام- عليه السلام- مىدانند، هنوز ندانستهاند كه امام خدمت به احكام الهى مىنمود و همه ايشان در راه اين مقصد مقدّس شهيد شدند و جان عزيز خود را به روى اين قوانين نهادند.»
چون مقدارى از اين سخنان بيان فرمود، مرا حيرت افزود. متحيّرانه بر او مىنگريستم و مىگريستم. چون مرا منقلب ديد فرمود شام آوردند و سفره گستردند.
فرمود: «حال بفرماييد افطار نماييد.»
گفتم: «با اين فرمايشات شما، ديگر حالت غذا خوردن ندارم.»
فرمودند: «من كه هنوز از قبايح افعال ايشان سخن نگفتهام و از صفات رذيله ايشان سخنى نراندهام. شما افطار نماييد، بعد از افطار قدرى ديگر به عرض شما خواهم رسانيد.»
مشغول غذا خوردن شديم. بعد از شام سفره برچيدند؛ ما هم در گرد يكديگر نشستيم و سيگار كشيديم.
چون چاهى نمىخوردم، قنداغ از براى من آوردند خوردم، به صحبت مشغول