سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٥٨
مرد بىاختيار به گريه درآمد.
چند نفرى از رفقاى او هم در گردش نشسته بودند، آنها را هم رقّتى دست داده بود.
گفتند: «اى سيّد از براى خاطر امام رضا- عليه السلام- ماها چادر نداريم كه زنهاى خود را بپوشيم تكليف ماها چيست؟» گفتم: «شما چادرشب ابريشمى و كج[١] كه براى رختخواب مىبافيد همه از براى فروش آوردهايد، از آنها زنها را بپوشانيد و اگر رضايت امام- عليه السلام- را مىخواهيد اين زنها را در همچه ايّامى وارد حرم ننماييد.
و من در حضور اين حجت بالغه پروردگار با شما معاهده مىنمايم از امروز به بعد هر زمان به زيارت مىآييد زنها را با چادر بپوشانيد و در درب رواق هركجا كه خلوت باشد آنها را نگاه داريد و از همان مكان زيارت نماييد.
بعد تو كه شوهر اين زن هستى به تنهايى در حرم مشرّف شو و ضريح را ببوس.
عرضه بدار: اى مولاى من! از براى خشنودى شما من چادر بر سر عيالم انداختم و از براى پاس شريعت، آنها را در ميان جمعيت نياوردم و خودم حضور مبارك تو ايستادهام و فلان حاجتم را هم از تو مىخواهم و حاجت خود را عرض كن، مادامى كه در مشهد مشرّفى اگر حاجتت برآورده نشد، مىآيى و مرا در همين مكان ملامت مىنمايى.»
بارى آن كردها با من همين معاهده را كرده، برخاستند و رفتند.
شريعتمدار كه در پهلويم نشسته بود، گفت: «شما يك ساعت متجاوز عمر خود را تلف نموديد و حواس مرا از دعا و زيارت منصرف نموديد. بر اينها ذرّهاى اثر نخواهد كرد.»
گفتم: «جناب شيخ ما را تكليفى است و اينها را تكليف ديگر. ما وظيفهاى كه بر خود فريضه مىدانيم چگونه متروك داريم و حق آن را نگذاريم. تكليف من گفتن بود، گفتم.
اميد است خداوند اثر بدهد و آنها هم رفتار نمايند.» بعد مشغول تلاوت قرآن شدم.
سه ساعت از آفتاب گذشته از حرم بيرون آمدم. رفتم در خانه جناب مستطاب حاجى شيخ عبد الوهاب؛ مقدارى درك فيوضات خدمت ايشان نموده به منزل مراجعت نمودم.
[١] - كج: قز، كژ، نوعى از ابريشم فرومايه كم قيمت.