سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٨٣
ديگرى جليس درباريان. يكى معايب ملك مىشمرد و ديگرى صلاح مملكت مىديد.
يكى حامى دولت شد و ديگرى هواخواه ملّت گرديد. يكى راتق امور بود و ديگرى فاتق مصالح جمهور.
كمكم امتيازات از دولت گرفتند و تجارتخانهها گشودند و به عنوان مستخدم از براى ادارات خود جمعى ديگر از اربابان پوليتيكى وارد نمودند و رفتهرفته بسيارى از آن خائنان، در ملك چينيان قدم نهادند و علم افراختند.
دولت آسمانى را مرگ ناگهانى رسيد و كوكب اقبال خاقانى را بلاى ناگهانى روى داد و جسد سالم از يك قطعه از كره ارض به امراض گوناگون مبتلا گرديد و اراضى حدودش به يغماى مخالفين آمد و جواهر گرانبهاى ثروتش به تاراج معاندين اوفتاد. ابواب خيانت به داخلهاش گشودند و به كمند فضاحت، شرفش را ربودند و از ابواب چاپلوسى و مكر و از طريق خدعه و غدر در آن كشور بهجتافزاى نكويى و مملكت حسن خوبرويى ورود نمودند.
سلسله چين زلف چينيان، ديوان آفريقاييان را به قيد علاقه بربست و خدنگ عشق گلرخان آن ملك بر سويداى قلب آن غولان صحرايى تا پربنشست.
چشمها بر قامت رعناى لالهعذاران دوختند و دلها از آتش رشك و حسد و ثروت آن مرزوبوم سوختند. نوخطّان خطّه خطايى[١] را ديدند كه بنفشه تازه بر حوالى گلبرگ رخسارشان دميده و صورتان چينى را ديدند كه از كلك قدرت، قلم صنعت بر صفحه رخسارشان كشيده.
هندو بچگانى را نگريستند كه گويا اسكندر است بر لب آب حيات نشسته. عاشقان غربى، معشوقان شرقى را ديدند، يكباره دل از وطن مألوف خود بريدند و نگاران چينى را چون جان شيرين در آغوش كشيدند.
امپراطور، باده غرور در دست و از ساغر غفلت سرمست بود و گرگان خونآشام را با آن غزالان رام ديد و پاى غولان صحرايى را از حرم حوران مملكتش نبريد. به رفع اين
[١] - خطايى: نام منطقهاى در چين است.