سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٦٥
با يك نفر از محترمين در اطاق برده، نشستيم.
پس از ساعتى حضرت آقا تشريف آوردند. ايشان را زيارت كرده پرسش احوالم فرمودند؛ تشكر كرده حمد به جاى آوردم. تا قريب به ظهر به صحبت مشغول بوديم. در اين مدّت زياده از هشت نفر به زيارت آقا نيامدند.
آن شخص محترم كه در نزدم بود، قدرى مرا پژمرده و حالم را افسرده ديد. استفسار حالم كرد.
گفتم: «دلتنگى من از كجرويهاى روزگار است زيرا كه در تمام ايران كه وطن ما بينوايان است و مسكن ما بيچارگان، كسى را كه توان از غيرتمندان ابناء[١] وطن شمرد و در جوانمردى گوى سبقت از همگنان ربود، غير از دو سه نفرى بيش نبوده، اوّل آنها همين سيّد جليل است كه در نگاهدارى مسلمانان از بذل مال و جان چيزى دريغ نفرمود و در ميان روحانيون اين ملّت در خدمت به شريعت و نگاهدارى امّت بر تمام علما و بزرگان سبقت جست.
به خاطر دارم در سنه گذشته و سنوات ماضيه، در طهران اگر مىخواستيم به عتبه مقدس اين سيّد بزرگوار برسيم از كثرت ازدحام و بسيارى جمعيت ممكن نبود.
اين مردم كوفىصفت، زمانيكه اين سيّد بزرگوار بر مسند عزّت نشسته بود، خاك درب آستانه او را چون طوطيا بر ديده مىكشيدند.
امروز كه از براى نگهدارى آنان از بذل مال و جان چيزى دريغ نفرموده، و چه صدمات و زحمات و بليّات از براى نگاهدارى اين مردم از دولتيان كشيده و چه سختىها از دولت ديده- تا آنكه قوم بدتر از يزيد اين بزرگوار را تبعيد نمودند و از طهران به خراسان آوردند- حالى در عوض آنكه در گردش مجتمع شوند و به خدمتش كمر بندگى دربندند و آن منادى اسلام و علمدار مشروطيت و حريّت را به رياست برگيرند و حقوق مغصوبه خود را دريافت دارند، امروز درب خانهاش به قسمتى بسته كه گويى چون در غار رسول عنكبوت، تار مساترت كشيده و مرغ خيال در زوايايش لانه گذاشته و آشيانه ساخته.
[١] - اصل: ابناءان.