سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣١٨
بعد هرسه آنها گفتند: «جناب آقا! شما پنج هزار بما بدهيد و تشريف ببريد.»
گفتم: «هنوز به من جرمى و جنايتى ثابت نشده، پنج هزار از بابت چه بدهم؟»
گفتند: «از براى آنكه به ما مواجب و جيره و حقوق ديوانى نمىدهند. پس از كجا بياوريم زندگانى كنيم؟» در آن حال يكى از اهل آن محله حمام مىرفت، درب قراولخانه رسيد، ايستاد و ما را تماشا مىكرد.
گفتم: «برخيز آن را هم بياور پهلوى من نگاه بدار، شايد از او چيزى وصول شود.»
گفت: «آن اهل خراسان و آشناست؛ او را نمىتوانيم[١] نگاه داريم و ليكن شما غريب هستيد و ما شما را نمىشناسيم. از اين جهت از شما بايد جلوگيرى كنيم، مبادا شما دزد و خائن باشيد.» چون ديدم صبح طالع و هوا قدرى روشن شده است خاطرم جمع شد.
گفتم: «من دينارى نمىدهم و در همين مكان مىنشينم. الحال آدم من خواهد رسيد، مىفرستم چند نفر از گماشتگان شاهزاده بياورد، شما را ببرند سياست نمايند.
شما از روى كدام قانون از مردم جلوگيرى مىكنيد و بر عابرين بيچاره ماليات بستهايد؟
حكومت شما را در اين مكان گذارد كه نگذاريد به كسى ظلمى نمايند و بر بيچارهاى زحمتى وارد آرند، خود شما ظالم و قاطع الطّريق[٢] شدهايد و جيب مسلمانان را مىبريد؟»
يكى از آنها سر در گوش من گذارد و گفت: «آقا اگر شما چيزى نمىدهيد ما هم شما را به جدتان مىبخشيم. برخيزيد برويد و پرده از روى كار برمداريد زيرا كه هم حكومت و اجزاى حكومت از اين كار مسبوق است و هم صاحب منصب ما از اين پولها حق مىبريد و هم ما بايد گذران نماييم. چون در مشهد باقلاى پخته ارزان است ما روزها به باقلاگذران مىكنيم و قسم خورد كه امشب ماها شام نخوردهايم در اين صورت ما بايد روزها به حمّالى و عملهگرى قوت لا يموت فراهم آريم و شبها در سر خدمت حاضر باشيم.»
[١] - اصل: نمىتوانيم.
[٢] - قاطع طريق: راهزن.