سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٥٠
بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً[١] دانستم كه اين خلع نعال به مناسب حال از براى من موعظه و نصيحت است. نعل علايق از خود كندم و ذرّات دقايق را ملاحظه نمودم.
سر را به جاى پا گذارده به ايوان مطهّر كه آيت اللّه اكبر بود، وارد شدم و به در رواق دار السّعادة كه در طرف بالاى سر مبارك بود، صورت به آستانه نهادم. دل بطپيد و عقدهام تركيد. گريه مجال نداد و سيل سرشكم از من جلو اوفتاد. دل در راز و نياز و طبعم با وى همآواز شد. شنيدم به صوت حزين اين اشعار مىسرود:
|
چو عكس روى تو در صفحه خيال كشيدم |
شعاع پرتو حسنت ز آفتاب نديدم |
|
|
دلم به زلف خم اندر خمت نگر شده پيوند |
به آن دو مار بپيوستم و ز خويش بريدم |
|
|
هواى كوى تو برهم زد آشيانه دل را |
چه مرغ سوخته بر شاخه مراد پريدم |
|
|
چه سنگ فتنه نباريد بر سر من از اين چرخ |
چه خارهاى غمت را بپاى خود نخليدم |
|
|
گهى به تهمت عشقت شدم ملامت دشمن |
هزار طعنه اغيار را بگوش شنيدم |
|
|
گهى ز خوف رقيبان چه[٢] بوم رفته به ويران |
شكستهبال و دلافسرده گوشهها بخزيدم |
|
|
گهى به وادى مهر تو من دويده چو مجنون |
گهى به كوه و بيابان ز هر كنار دويدم |
|
|
هر آنچه تير بلا آمدى ز ناوك مژگان |
به ديدهاش بكشيدم به جان خويش خريدم |
|
[١] -« كفشهايت را[ به احترام] از پا بيرون كن و بدان كه تو در وادى مقدس طوى هستى» طه ٢٠/ ١٢.
[٢] - اصل: چون.