سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٠٧
مرا بگويد، بعد مشغول شود. شيخ فرمود: «جواب همان است كه يوم قبل دادهام.»
شاگردانش مستدعى شدند، آن جواب را مكرّر فرماييد. من هم گفتم خوب است شبهه خود را عرض كنم. بعد به بيان شبهه پرداختم و خود را از براى محاوره مهيّا ساختم.
شيخ به نقل روايت پرداخت كه فلان از معصوم همچه روايت كرده و فلان همچه فرمود. عرض كردم: «جناب مولانا! درس شما از معقول و اشتباه من از معقول و مطلب از اصول دين و تكليف در آن اجتهاد و شما مىفرماييد فلان عالم و فلان همچه گفته و همچه فرموده. اصول عقايد را فقط روايت كفايت نمىكند و اين تكليف كه از اصول فرايض است تقليد برنمىدارد.» شيخ جواب را به آخر درس حوالت فرمود و به مباحثه شروع نمود.
امروز در علم حضرت احديّت مذاكرت رفت و از براى من دو شبهه بزرگ پيش آمد.
مباحثه به آخر رسيد و سخن در جواب شبهه من كشيد.
عرض كردم: «مرا دو شبهه ديگر در امروز پيش آمد كه بيشتر مرا در ترديد درافكنده و خيالاتم را پريشان نموده.»
شيخ فرمود: «بگو!» به عرض رسانيدم.
شيخ فرمود: «من جواب تو را با اين يك مصرع شعر بگويم و تو را آسوده سازم كه فرمودهاند: «كلّما فى الكون و هم او خيال»[١]، اين سوالات شما تمام وهم است و جواب موهومى مىخواهد. حال حاضر ندارم. و برخاست و رفت.
من مبهوت و متحيّر و مات و متفكر آن كلمات را شنيدم و حالت ايشان را ديدم و بر جهل ايشان بگريستم.
سيّد طلبه چون دلتنگيم را ديد با من همرنگى نمود. تأسّف مىخورد و تلهّف مىگفت و از من خواهش نمود: «شما همه روزه تشريف بياوريد تا ببينيم بعد چه مىشود.»
[١] - آنچه در هستى است وهم است يا خيال.