سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٠٢
زبانش چون اذكار ميكائيل و صفير صادش چون صفير اسرافيل. از زهد ظاهرش، ابراهيم ادهم[١] در حيرت و از خبث باطنش هزار شيطان مجسّم در عبرت. آب ديدگانش جارى در دامان و قلبش از قهر الهى چون كوره نيران.
لحظهاى ساكت و صامت در بالاى منبر نشست و راه مكالمه بربست. بعد از ساعتى خطبه مختصرى قرائت نمود. بعد رطب و يابس زيادى بر هم بافت و كميت سخن در نبوّت راند و صحبت به موعظت و نصيحت كشاند و گفت: «اى مردم هيچ مىدانيد كه چرا خداوند رحمان، پيغمبران را از جنس بشر آفريد و از سنخ ملك نيافريد؟
از براى آن بود كه ملك را مكان در آسمان است و ما نمىتوانستيم در آسمان برويم و استماع سخن نماييم.»
بارى آنقدر از مهملات برهم بافت كه قلم از تحريرش خجل و زبان از بيانش منفعل است و اين مردم مانند حشرات الارض در گردش مجتمع و به اين مزخرفاتش قانع بودند.
من در بحر تفكر متحيّر ماندم و از جهل ايشان متأثّر شدم. شخصى در صورت به لباس آدميّت در نزدم نشسته بود. خواستم بگويم: اين كلمات مجعولات و مهملات چيست كه در بالاى منبر مىگويند؟ ترسيدم كه مرا تكفير نمايد. آهسته گفتم: «اى برادر! اين آقا از اهل خود خراسان است؟» گفت: «بلى.» گفتم: «از اهل علم است؟» گفت:
«بسيار.» گفتم: «در كجا تحصيل كرده است؟» گفت: «اين آقا در همسايگى ما هست پدرم حكايت كرده كه در زمان طفوليت من و او در نزد كربلايى سكينه درس خوانديم. من كتاب گرگ و روباه مىخواندم و او كتاب دزد و قاضى مىخواند. آقا از مكتب گريزان بود مرحوم والدش او را برد در نزد مشهدى حسين عطّار كه هم در دكّان او كسب بياموزد و هم درس بخواند. يك سال خدمت مشهدى حسين بود بعد عموى آقا در مدرسه ميرزا جعفر وفات كرد چون آن حجره متعلق به او بود و از موقوفه سهمى مىبرد، لهذا مرحوم
[١] - ابراهيم ادهم: نام يكى از اكابر زهّاد نيمه اوّل قرن دوّم هجرى است كه به سال ١٦٠ يا ١٦٦ به شهادت رسيده است.« لغت نامه»