سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣٥٠
نزد ابرهه اسير بودند به ابرهه اظهار داشتند كه عبد المطلب سيد قريش است و در حسب و نسب و كرامت و شرافت و عظمت و بزرگى او را در عرب عديل و نظيرى نيست. غالبا مردمان، حتى طيور و وحوش، ريزهخور خوان نعمتش هستند. صلاح آن است كه حرمت او را نيكو دارى، در مجلست در جاى لايق او را نشانى و رضاى او را بجويى و به رضاى او سخن گويى.
در آن حال خبر دادند كه بزرگ قريش، عبد المطلب با جمعى، الحال خواهد رسيد.
ابرهه را شوق ملاقات او بر سر اوفتاد. منتظر مقدم آن بزرگوار بود كه آن حضرت وارد گرديد. شخص خوشروى نيكو قامتى را ملاحظه نمود و آثار عظمت و جلالت از جمالش ظاهر ديد. از ورود آن بزرگوار هيبتى عظيم و جبروتى بزرگ در دل ابرهه ظاهر گرديد. بر تجليل و تعظيم او بيافزود، بر روى سرير سلطنت در كنار خود نشانيد و مترجم حاضر نمود و از او سؤال كرد كه براى چه در اينجا تشريف آوردهايد.
فرمود: «چون ملازمان شما مقدارى از شتران مرا بردهاند، آمدهام كه آنها را مسترد دارى.» ابرهه تعجب نمود! و كلام آن بزرگوار را به بىخردى حمل نمود، رو را به اعوان خود نمود و گفت: «توصيفاتى كه درباره اين مرد كردهاند خلاف آن را دانستم!
من آمدهام خانه شرف و عزّت آنها را منهدم و معدوم نمايم، او در اين امر بزرگ توسطى[١] ندارد و از چند شتر ضعيف سخن مىراند.»
مترجم اين سخن را به سمع مبارك حضرت عبد المطلب رسانيد. حضرت فرمود: «انا صاحب البعير و للبيت ربّ ان شاء يحفظه و يمنعه»[٢] «من صاحب شترم و اين خانه را خداوندى است، البته خداوند خانه خود را محافظت خواهد نمود.»
هيبت اين سخن و اثر اين كلام، ابرهه را در وحشت انداخت. فورا امر نمود، شتران آن حضرت [را] مسترد داشتند و حضرت مراجعت فرمودند. ابرهه باوجودى كه انديشناك و بيمناك بود از طائف حركت كرد و يك منزل به طرف كعبه نزديكتر آمد.
[١] - توسط: ميانجىگرى كردن.
[٢] - يعنى:« من صاحب شترم، و خانه، پروردگار دارد اگر خواست آن را نگه مىدارد و جلوگيرى مىكند.