سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣٠٣
بعد از اينكه هرچه در ما هست، همه فرنگى است و از عادات اسلاميت و روش قوميّت خود هيچ باقى نيست و هرچه هست، شعبده و نيرنگ دشمنان است، ما را حال به از اين و احوال بهتر از اين نخواهد بود.
البته هر قومى كه وظايف قوميت خود از دست دادند و آداب ملّيت خود را به اجانب واگذاردند و قوانين شريعت خود را از دست دادند به زودى از آن قوميّت اسمى و از آن شريعت رسمى نخواهد بود.
چنانچه الجزاير و اسپانيول و مراكش و مصر و سودان و و و، همه از بلاد معظم اسلاميان بود، به سبب همين نفوذ عيسويان، چنانچه فرموديد مذهبشان مذهب عيسويان و قوانينشان قوانين فرنگيان گرديد.
حال به اسم آزادى، به قيد رقيّت اروپاييان اسير و به نام حريّت، ناموس مليت خود را از دست دادهاند و شرف قوميت خود را نگاه نداشتند.
معروف است: آن مرغ، روش كبك درى، و خراميدن طاووس را خواست بياموزد، راه رفتن خود را هم فراموش نمود.
به خاطر دارم، زمانى به مرضى مبتلا شدم و محتاج طبيب گرديدم، دوستانم مرا به دكترى از اروپاييان دلالت نمودند. مدّتى به دستور او معالجه نمودم، مرض حمله، بر مرضم افزود، به دكتر ديگر مراجعه نمودم، از بسيارى استعمال جوهريات، تب لازم هم علاوه گرديد، از كثرت طول مرض و بسيارى درد، از خود مأيوس شدم.
دوست ديگرى روزى به عيادتم آمد؛ از سوء معالجه آنها ملامت نمود.
گفت: «اگر اجازه دهى، طبيبى در همسايگى من هست، او را از براى معالجه حاضر نمايم.»
چون من از خود مأيوس و به مرگ مأنوس بودم. راضى شدم، طبيب را حاضر نمود.
نسخه مختصرى از گل بنفشه و عنّاب و سپستان از برايم نوشت و قرصى از برايم ترتيب داد و گردى هم، از دواهاى فرنگى به مقدار كمى مقرّر داشت،
هفتهاى نگذشت به كلّى مرض زايل و حالم خوب شد، از حسن معالجه او تعجب