سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٦
جوان ارمنى و در اين چند روز آن ارمنى را همسفران من اذيّت مىكردند، امروز هم او را از خود دور نموده بودند.
چون آن ارمنى را افسرده ديدم، در جاى خود- كه پهلوى جناب مشير بود- نرفتم. از براى تسليت خاطر ارمنى در گارى ايشان رفته پهلوى او نشستم، بسيار با او استمالت نمودم و از هر طرف باب سخن گشوده، به مصاحبت يكديگر دل داديم. رفتهرفته صحبت مذهب پيش آمد و گفتگو از نبوّت حضرت عيسى- عليه السلام- در ميان اوفتاد.
ديدم آن جوان بسيار عوام است. از او پرسيدم از علوم چه تحصيل كرده، گفت:
«صنعت تعمير فونگراف[١] دارم. در زمان سابق پدرم زرگر بود، من مشغول تحصيل انجيل شدم، بعد پدرم فقير و خانهنشين شد، ديدم بايد پدر و مادر را نان بدهم، به كسب پرداختم. حال اجير زيدى هستم كه در خراسان مغازه دارد و به من روزى يك تومان مىدهد. از آن، مخارج خود و والدين خود را مىنمايم.»
بعد، از توحيد گفتگو كردم. ديدم چيزى نمىفهمد، ملامتش نمودم؛ نصيحتش كردم كه خوب است قدرى از توحيد و نبوّت به قاعده مذهب خود اقلا تحصيل نمايى؛ اگرچه تكليف تو در اين دو مسأله اجتهاد است تا در مذهب خودت هم بىدين نباشى. تصديق كرد و بسيار ميل به صحبت من داشت. من هم بىغرضانه به قسمى كه مخالف مذهب ارامنه نباشد، از برايش توحيد مىگفتم و قدرى از عالم جزا و عذاب قيامت به طريق عقلى صحبت داشتم.
توجه داشت، رقّت نمود؛ گفت: «خواهش دارم در خراسان مرا فراموش ننمايى.»
در آن حال به نهرى رسيديم. گارى نمىگذشت، پياده شديم. من و آن ارمنى پياده از جلو رفتيم. باز هم دوستانه با او صحبت داشتم. چون به عكس سايرين در آن چند روز گذشته از من دوستى ديده بود، فريفتهام شد و شيفتهام گرديد. رغبتى به قانون اسلام پيدا كرد. بعد گارى رسيد، سوار شديم.
- چهار ساعت از دسته گذشته به آهوان رسيديم. نيم فرسنگ به آهوان مانده، من
[١] - فونوگراف: ضبط صوت.« فرهنگ معين»