سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٦٧
من هم آنچه لازمه ادب بود به جاى آورده در گوشهاى نشستم.
حضرات مشغول صحبت بودند و از طايفه برامكه و يحيى برمكى و سخاوت و فتوّت آنها و بذل و بخشش ايشان سخن مىراندند. يكى از روضهخوانها مىگفت كه البته خداوند، آن سلسله را تماما خواهد آمرزيد. چنانچه حاتم طايى را خداوند آمرزيد و مقدارى از اين مهملات درهم بافتند و از سخاوت اسخيا سخن مىگفتند.
آنكه از اهل آستانه بود گفت: «خداوند رحمت كند مرحوم ميرزا على اصغر خان اتابك را كه در سخاوت عديل و نظير نداشت و كوهى از طلا را به كاهى نمىپنداشت.»
يكى از تجار گفت: «الحمد اللّه، پادشاه عادل باذل ما، محمد على شاه را مىتوانيم از اسخياى اين عصر برشمريم، زيرا به موجب چند مكتوبى كه از طهران در اين چند هفته به من رسيده، اين پادشاه جوانبخت دست فتوت به بذل زر و سيم گشوده، چون زر و سيم مسكوك موجود نداشت، جواهرات چندى به توسط يكى از تجّار از براى فروش به فرنگستان فرستاده و از خزانه موروثى پدرش، بزرگان از اهل نظام و علماى والا مقام را بىبهره نگذاشته.»
آن يك نفر ديگر روضهخوان و آن يك نفر از اهل علم با دو نفر ديگر از تجّار ساكت نشسته بود [ند] و سخنى نمىگفتند.
من هم ساكت بودم. آن بىمروتان، از آن مزخرفات بسيار گفتند به قسمتى كه نفس در سينه من تنگ و حالتم پريشان گرديد. برخاستم از اطاق[١]، در آن حياط سرپوشيده رفتم به سيگار كشيدن خود را مشغول نمودم.
آن روضهخوان هم به بهانهاى از اطاق بيرون آمد و دلتنگى مىنمود. آن شخص عالم هم به بهانه قضاى حاجت از اطاق بيرون آمد هر سه در حياط سرپوشيده نشستيم.
آن روضهخوان، يكى از آشنايان من بود و بسيار غيرتمند و متدّين بود. رو به من كرد كه عجب دارم از شما اين مزخرفات و مهملات اين احمقها را شنيديد و سخنى نگفتيد.
گفتم: «بلى من زيادتر از شما تعجب دارم از بدبختى خود كه" هركجا سنگ است از بدوى به همين قسم رفتار مىكنند؛ كسى را ياراى اعتراض نيست. اين بزرگواران به اين
[١] - اصل: اوطاق.