سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣٦٩
عبد الملك از اين مكتوب متوحش گرديد كه مبادا اين كار از امپراطور به وقوع رسد و مىگفت مىترسم من چنان مرد شومى باشم كه شومى من باعث اذيّت و خيانت به حضرت ختمى مرتبت بوده باشد[١] و اين ننگ بدنامى از من در صفحه روزگار باقى بماند و بعدها مسلمانان مرا به زشتى ياد نمايند.
يكى از بزرگان عرب چون اين حال را از عبد الملك ديد، گفت: «اى امير پريشانى خيال، مآلش زشتى و سختى است چرا درصدد علاج كار برنمىآيى؟»
گفت: «اگر چاره مىدانستم معمول مىداشتم.» جواب داد، چرا در اين عمل با حضرت باقر- عليه السلام- مشورت نمىنمايى كه تو را به شاهراه نجات، دلالت فرمايد؟
عبد الملك چون اين سخن شنيد به خود باز آمد. گفت: «در حقيقت غير از اين چاره نيست.» فورا كاغذى به حاكم مدينه نوشت كه آنچه لازمه توقير و تعظيم است به حضرت باقر، محمد بن على- عليه السلام- منظور دار. مخارج سفر او را كاملا بده و آن حضرت را با خواص اصحابش به احترام، روانه دمشق نما.
حاكم مدينه هم مأموريت خود را معمول داشت. حضرت به دمشق تشريف آوردند، بعد از مشاوره، آن بزرگوار فرمودند: «اولا آنكه خداوند نخواهد گذاشت كه نسبت به پيغمبرش اينگونه بىاحترامى نمايند و ديگر آنكه تو بايد درهم و دنانير مسكوك نمايى سوره توحيد، بر طرفى و محمّد رسول اللّه بر طرف ديگر منقوش سازى و از براى مراتب درهم و دينار، حضرت دستورالعملى مقرر فرمود و عبد الملك هم معمول داشت و كار خود را از پيش برد و رعب عرب در دل ارامنه زياده از سابق اوفتاد.
*** حال مقصود من از اين تطويل كلام آن است ملاحظه بفرماييد يك نفر از ارامنه به خصومت اسلام و برطرف كردن شريعت حضرت خير الانام چه اقدامى كرده و چه خرابى در اسلام وارد آورده، گويا مردمان آن زمان و سلطانشان، مانند سلطان و مردم اين زمان عقيده ايشان اين بود كه هركس برنس[٢] و شاپقه[٣] بر سر گذاشت و خود را حامى نوع
[١] - اصل: باشم.
[٢] - برنس: جامه و كلاه پشمين گنده كه بيشتر نصارا و ترسايان پوشند و بر سر نهند.
[٣] - شاپكا: نوعى كلاه مردم روس.