سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٥٨
اين مرد را سعايت نماييم.»
چون كلام به اين مقام رسيد يك مرتبه دور مرا گرفتند و سخن در دهانم قطع نمودند از فحش و شتم، چيزى فرو نگذاشتند.
من بيهشانه چون ديوانگان در ميان آن از دين بيگانگان به مشاجره و منازعه برخاستم، جمعى از آنميان رفته، دسته جاروب و پارو برداشته به طرف من آمدند. چاره نديدم. به جنگ و گريز از ميان دربار خود را به صحن رسانيدم و فرياد مىزدم.
سيّدى از اهل خراسان كه مرا مىشناخت، رسيد. فورا خود را به روى من انداخت، گفت: «اى مردم هيچ مىدانيد كه را مىخواهيد بزنيد؟ اين جناب آقا ميهمان حاجى معاون التّوليه است. اگر به او آسيبى برسانيد، باعث زحمت شما خواهد شد.»
به محض شنيدن اين حرف دروغ، چوبها كه از براى من به هوا بلند شده [بود]، در ميان زمين و آسمان خشكيد و سيّد دست مرا گرفت، به گوشهاى كشانيد و آهستهآهسته از صحن بيرون برد و گفت: «اگر امروز من به جانت نرسيده بودم، اين گرگان تو را كشته بودند و اگر اين دروغ را نگفته بودم، شما را مانند همان محتضر ساخته بودند.»
گفتم: «اى برادر اى كاش مرا كشته بودند تا ديگر اين مصايب را نمىديدم و زهر اين ناملايمات را نمىچشيدم. باوجود بر اين، تا جنازه آن غريب از ميان صحن برداشته نشود، من از اين مكان به جاى ديگر نخواهم رفت.»
سيّد گفت: «اى برادر مگر از جانت سير شدهاى؟ شما برويد منزل، من به نيابت شما مىروم، او را برمىدارم.» چون قسم ياد كرد، قبول كردم. يك تومان به او دادم و خود روانه منزل شدم.
از كثرت حزن و اندوه تا وقت افطار مدهوش اوفتاده بودم. وقت افطار خادم من قدرى فالوده سيب از براى من ترتيب داده بود، آمد مرا به هوش آورد. همچه گمان مىكرد كه به واسطه روزه مرا ضعفى عارض شده. بعد از افطار شرح حال خود را از براى آن خادم نقل كردم. گفت: «اى آقا جان اينقدر بدانيد حضرت رضا- عليه السلام- شما را محافظت نمود و الّا اين بىدينان شما را زنده نمىگذاردند. چون مىدانم شما از ناملايمات اين مردم زود