سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٢٩٩
اروپاييان، به واسطه حسن تربيت، و از ايرانيان، به سبب سوء رفتار جاهليت است.
شنيدهام يكى از حكماى بزرگ گويد: «تا ملّتى، تربيت نشوند و از علم، بهره نبرند و اتفاق نكنند و اتّحاد ننمايند، به اوج سعادت نايل نخواهند شد، زيرا كه مذاق طبيعت، مانند مذاق اطفال ماند. چون شيرينى در دهنش نهند، اشتهايش در حركت آيد و ميلش بدان زياد گردد و اگر تلخى در كامش ريزند، بىاختيار دورى جويد.»
ما مردم را حلاوت انسانيت و شيرينى آدميت، در كام نريختهاند و جز، حنظل جهالت، چيز در دهان ما نگذاردهاند.
معلوم است كه اين غذا، ذايقه طبيعت را، معدوم نمايد و زهر انياب افعى را با شهد لعاب مگس[١] فرقى نگذارد.
معلوم است كه ملّت وحشى تا در امورات لازمه خويش اتّحاد ننمايد و بر دفع مضرّات خود، همداستان نگردد و قدر وطن عزيز خود نداند و اهميّت مقام آن را نفهمد، در دايره تمدن و مقام انسانيت زندگانى نتواند نمود و اين مسأله بالطبيعه معلوم است كه اثر آتش، سوختن است و اثر آب، خاموش كردن. و هرگاه ملّتى بيدار و قومى هشيار [شوند]، از كيد اعدا و خيالات آنها به زودى مطلّع [گردند] و چاره كار خود را قبل از وقوع بنمايند و از براى تسليم شدن به اعدا، حاضر ننشينند و گوهره شرافت خود را به سفالى مبادله ننمايند و شهادت در راه وطن را به حيات در بندگى و قيد غلامى معاوضه كنند.
چون چنين كنند وطنشان ترقى نمايد و نامشان مقدس گردد و اخلاف ايشان، در نعمت و راحت زندگانى نمايند و نام نيكى در روزگار يادگار گذارند.
حال از روى انصاف و دانش و وجدان و عقل و بينش ملاحظه فرماييد، قومى كه مايه علم و پايه عملشان اين باشد كه گرگ را از ميش و بيگانه را از خويش تميز ندهند ماران روزگار را، ياران وفادار پندارند و گرگان ايّام را، چوپان و شبان خوانند، كجا صلاح خود را بدانند و فلاح خود را بفهمند؟
زيرا كه بسى از قافله مدنيّت دور و از سر منزل شرف انسانيت، مهجورند.
[١] - لعاب مگس: عسل، لعاب نحل.