سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ١٠٤
گنبد است". از ترس تبسّمى كردم. گفتم: «اى برادر! من مىخواستم درجه ارادت تو را نسبت به اين آقا بدانم. من مرد [ى] غريبم و در طهران آوازه فضل اين آقا را شنيدهام و خودم عدالت اين آقا را امتحان نمودهام. خواستم بدانم كه شما قدر اين وجود مبارك را دانسته و فضل او را شناختهايد و يا آنكه به هوا و هوس در گردش مجتمع شدهايد؟»
بعد مانند كسى كه از نجاستى اجتناب نمايد رداى خود را جمع نمود كه به لباس من آلوده نگردد و پشت خود را به طرف من نمود. من هم برخاسته به كنارى رفتم و از آن مهلكه جستم. تا غروب آن روز، در ميان آن جماعت مىگرديدم. بعد نماز مغرب و عشا خوانده به منزل مراجعت نمودم. افطار نموده به حرم مطهّر مشرّف شدم. نيازمندى ايّام سابق را در پيش آوردم. تا سحر در حرم ماندم؛ بعد به منزل مراجعت نمودم.
و در اين نيمه آخر رمضان، همه روزه چهار ساعت از دسته گذشته- كه دو ساعت از آفتاب بالا برآمده باشد- مىخفتم بعد برخاسته حرم مشرّف مىشدم. در بعضى ايّام نماز مغرب و عشا را در بقعه منوّره خواند [ه]، بيرون مىآمدم و در بعضى روزها سه ساعت به غروب مانده مىآمدم مسجد گوهرشاد، تا مغرب در گردش بودم و بعد به منزل رفته دو ساعت يا سه ساعت از شب گذشته به آستانه آمده به زيارت و ضراعت مشغول شده تا وقت سحر در دكان چلوكبابى درب بست بالا خيابان سحر خورده و در منزل رفته، نماز صبح ادا كرده، مىخوابيدم و چهار ساعت از دسته گذشته برخاسته به شرف عتبهبوسى آستانه مباركه شرفياب مىشدم.
[ماجراى شركت در درس كلام]
يكى از روزها، در شبستانى كه جناب مستطاب آقا شيخ مرتضى امامت داشتند، از براى نماز جماعت حاضر شدم. بعد از اداى نماز، در گوشه شبستان جمعى از طلبهگان را ديدم، مجمعى داشته و انجمنى آراسته، يك نفر عالمى از اهل يزد در ميان ايشان به مباحثه معقول مشغول بود.
حقير افاضات آن مجمع را مغتنم دانستم و چون جمله معترضه بر ايشان وارد شده،