سفرنامه گوهر مقصود: خاطرات سياسى و اجتماعى دوره استبداد صغير - طهرانى، سيد مصطفى - الصفحة ٣٤١
من ملاحظه نمودم [كه به] خراسانى با آن كلّه خشك كه مشك را پشك مىداند و عزازيل[١] را جبرائيل مىشمارد چه [مى] توان گفت؟ و قفقازى هم از فرط غيرت در حيرت كه اين مخالفت را به چه مقاولت اثبات نمايد. در آن صورت دانستم كه گفتارم بى اثر و بيانم بلاثمر خواهد ماند. ناچار، استدعا نمودم كه خوب است هر دو ترك سخن نماييد و مطلب ديگر مذاكره فرماييد زيرا كه امروز را ما براى استراحت، در اين مكان آمدهايم نه از جهت مقاتلت.
حال كه از سخنان شما بوى مخاصمت مىرود، البته ترك آن به مسالمت بهتر خواهد بود. صاحبخانه هم به جهت رفع مشاجره، تصديقم مىكرد ولى قفقازى متحير و دلتنگ بود.
خراسانى هم نسبت به ملّت، اسائه ادب مىنمود كه اين مردم به واسطه كفر و زندقه باطنى خود تقليد كفار نمودند و امر مطاعه اولو الامر خود را كه پادشاه اسلام است، متروك داشتند و ذات مقدس اعليحضرت شهريار را در غضب انداختند و خانهاى را كه بنيان و جدران آن را به كفر بنا نموده بودند و نامش را مجلس شوراى ملّى گذارده بودند به ضرب گلوله توپ ويران كردند.
الحمد اللّه آن فاسقين و كافرين كه بانى اين فساد و مروّج اين عقيده بودند همه را معدوم داشتند و اين فرقه ظالّه بابيه را كشتند و مسلمانان را آسوده نمودند. يقين است كه چون نيّت مقدسه شاهنشاه اسلام، معطوف به اين خير بزرگ گرديده است، البته به فوز عظيم نايل خواهد شد و سلطنتش پايدار خواهد ماند.
هنوز كلام خراسانى تمام نشده بود كه حال من و آن قفقازى ديگرگون و كوكب صبر هر دو سرنگون گرديد. يك عصاى ذلقى در جلو آن قفقازى بود. من ملاحظه نمودم به پريشانى حال او، احتمال دادم شايد به واسطه كمصبرى و كمظرفيتى به همان ذلق در جوف عصا، اين خراسانى را بكشد.
بدوا به بهانه نشستن و تكيهگاه خود دست برده عصا را برداشتم و به آن عصا تكيه
[١] - عزازيل: شيطان.